زندگی فروغ فرخزاد از نوجوانی برایم شبیه یک علامت سوال بود. شاعر پرواز را به خاطر بسپار و کسی می آید تا سینمای فردین را قسمت کند .شاعر، فیلم ساز، دوبلور، نویسنده ی نامه های عاشقانه و زنی که سختی های فراوانی را در دوری از ثمره ی زندگیش تحمل کرد و وظیفه ی مادریش را هم با شادی هایش به پسرکی 12 ساله تقدیم کرد .یادش گرامی
عشق فروغ- برداشتی آزاد از نامه های فروغ فرخزاد به همسرش
با نگاهی به گذشته های تاریخ فرهنگی ایران و جهان،می توان فهرستی از عشاق نامداری را نام برد که هر یک سرمشق و الگوی بسیاری از شاعران و اندیشمندان روزگاران پس از خود شده اند.آن چنان که شاید بتوان از لیلی و مجنون به عنوان سرآمد همه ی عاشقانی نام برد که در باور عمومی مردم ایران تأثیر گذار بوده اند. هر چند که نقش و سهم دیگرانی همچون بیژن و منیژه-عذرا و وامق-یوسف و زلیخا-ویس و رامین-شیرین و فرهاد و کرم و اصلی خان را نمی توان انکار کرد.
اما ظاهرا آخرین عشاق، سال ها قبل از دوران صفویه به تاریخ پیوستند. زیرا از آن روز ها به بعد،کمتر زنان و مردانی توانستند دل از دلمشغولی های روزا نه بردارند و عاشق و شیدا شوند و جلای وطن کنندو شاید این فاصله ی دور تاریخی با عشاق، فرصتی ست برای ما که با خاطرات شیرین آنان و با خواندن منظومه های دلنشین به جا مانده ، یاد آن ها را مرور کنیم و عشق و صداقت و وفاداری را بیاموزیم.
دست نوشته های فروغ فرخزاد، شاعر دهه ی 30و40 که در قالب نامه نگاری با مردی آغاز شده، رنگ و بوی خاصی به خود گرفته که در یک قضاوت بی طرفانه می توان جایگاه ویژه ای برای او در حوزه ی شعر و ادبیات فارسی در نظر گرفت. فارغ از نثر روان و شیوایی که از قلم فروغ بر صفحات جاری شده، دیدگاه و ایده آل های نوجوانی اش را به تصویر کشیده که بی شک در بین زنان شاعر و نویسنده ی سده ی اخیر از درخششی پر نور برخوردار است. او عاشقی ست دل خسته و عاصی از محیط پیرامونی خویش، از آن جهت که روح لطیف او برای بسیاری از کسان شناخته نمی شودو او را همچون هم سالانش می بینندکه باید به انتظار مردی بنشیند تا زندگی معمولی شبیه دیگران آغاز کند.
در حالی که آن روزها اولین دفتر اشعارش به دست خوانندگان رسیده بود.در سال های اخیر، یکی دو اثر چاپ شده که حاوی نامه می باشد و در دسترس عموم قرار گرفته است از جمله نامه های نیما و نادر ابراهیمی به همسرانشان که قطعا نامه های دیگری از شاعران و نویسندگان ایرانی وجود دارد که باید در آینده به انتظار باز خوانی آن نشست. اما ظاهرا در حال حاضر فروغ، قافله سالار حرکتی ست فرهنگی که احساسش را همچون شعرش، عریان و صریح به روی دایره ریخته و خواننده در لحظه لحظه ی گذران روز هایی که او عاشقانه می نویسد با او همراه می شود.
نگارشی بی ترس از فردا های پیش رو برای مردی که دیوانه وار دوستش دارد و عاشقش شده. مردی برای فروغ که روشن است او فاقد انگیزه های لازم برای شناخت روح لطیف و شاعرانه ی دختری عاشق می باشد و چندان درک عمیق و وسیعی از خواسته های قلبی و ذهنی او ندارد. آن جا که صادقانه از یک یک خواسته های سنتی و از پیش تعیین شده ی ازدواج سر باز می زند. تا حدی که از خرید طلا که قرن هاست علاقه ی به آن با زنان شرقی همراه بوده رو بر می گرداند و از او می خواهد در پاسخ به نامه هایش، هیچ گاه از زیبایی ظاهری فروغ چیزی ننویسد و تنها خواسته اش، درک متقابل و متعادل برای شروع یک زندگی کاملا ساده و بی پیرایه از زرق و برق است.
او در نامه هایش، منطقی لطیف را همراه با صادقانه ترین احساس درونی اش بازگو کرده و از همسرش می خواهد که او را دوست بدارد. اما نه با شدت فروغ، بلکه به میزانی که از دوستی های معمول کمی فراتر باشد و بی شک هیچ گاه این گونه نشد. زیرا زندگی در دو شهر متفاوت از هم، عاملی بود برای مردی با نگاهی کاملا سنتی که رفتارهای اجتماعی فروغ آن روزها را نمی توا نست هضم کند.
فروغ که با سروده هایش در مطبوعات، تولدی دیگر را برای خود رقم زده بود، در همان ماه ها هم بود که روز های زیادی را برای رفع اتهامی وا هی از خود و اثبات بی گناهی اش به کار گرفت. همه ی این ها از جمله دلایلی بودند که ذهن و ا ندیشه ی فروغ را می فرسود و به قول خودش باید برای اثبات بی گناهی ،« گریه را ساز کند».
نامه ها ی نوشته شده توسط فروغ از فراز و فرود بسیاری بر خوردار است و لحن شادی و شادمانی در روزهای زندگی مشترک هم ،کمتر چشم را نوازش می دهد . اما در سه دوره ی متفاوت زمانی از نظر نگارش نامه ها، تفاوت چندانی را بین کلمات و جمله ها نمی توان یافت. شرح دوری و هجران، ا ندوه و گریستن ها ی مداوم و لحنی ملتمسا نه همچون آهویی در دام صیاد بی رحم، که اورا زندا نی ذهن خویش نموده و مجبور می شود وقایع نگار روزانه ی حالات خویش برای همسرش باشد.
درآخرین نامه ها از روزهای جدایی،در حالی که سوگوار اولین عشق از دست رفته اش می باشد، باز هم خودرا همسر شوهرش خطاب می کند و بر پای بندی و وفاداری به او پا فشاری می نماید و برایش خوشبختی و سعادت را می خواهد. روزهایی که دیگر فروغ، بی فروغ شده و غم و تنهایی او را وا می دارد که با دست شستن از تنها یادگار زندگی مشترکش ، سر به سوی غربت بردارد.
در نگاهی دیگر به نامه های فروغ که ردپای مضامین آن ها را در اشعارش می توا ن یافت، به واژه هایی بر می خوریم که به دلیل فراوانی استفاده ی از آن، توجه خواننده را به خود جلب می کند. شاید بیراه نگفته باشیم که حال و روز فروغ در روزهای نوجوانی که به نگارش سوزناک ترین عاشقانه ها می پرداخت، ترجیع بند این شعر زنده یاد حمید مصدق باشد که به شکل پنهان و آشکار در میان تمامی عبارت ها خود را نشان می دهد.
«درد لم آرزوی آمدنت می میرد،رفته ای اینک اما آیا باز می گردی؟ چه تمنای محال، خنده ام می گیرد!»
به شیوه ی کاملا اتفاقی، یازده عبارت و کلمه انتخاب شد که تقریبا بیشترین بسامد واژگا نی را در صفحات بیان می کنند. به عنوان مثال کلمه ی « جدایی» که فروغ هیچ گاه مایل نبود از همسرش دور بما ند، تا این که حتی کار به متارکه بکشد، تقریبا پنج بارتکرار شده است. بقیه ی جمله ها و کلمات به ترتیب عبارت است از:
نامه ها دیوان
صحبت از میل و عشق به زندگی و سیری از زندگی با بیشترین تکرار 194 34
علاقه به دوست داشتن و دوست داشته شدن 15۰ 19
آرزوی خوشبختی و سعادت برای همسرش در همه ی روزهای خوب و تلخ 128 29
سخن گفتن از عشق سوزان خود به همسرش 64 109
شرح درد و هجران و رنج دوری از او 57 47
گریستن و اشک ریختن در همه ی روزهای دوری و در حین نگارش نامه 49 28
بوسیدن های از راه دور توسط نامه و تمایل به بوسیده شدن 40 44
آرزوی مرگ و مردن برای رهایی از اندوه دچار شده به آن 28 13
در آرزوی به آغوش گرفتن همسرش و اقدام متقا بل او 13 24
و خندیدن که ظاهرا سال ها هیج گاه فروغ نخندید،جز به حال و روز خودش 8 16
اما در مقایسه ای کوتاه در باب واژه های به کار رفته در نامه ها و دیوان فروغ ، در می یا بیم که او درگذر زما ن و پس از تحمل درد و رنج حاصل از آن روزها، با نگاهی متفاوت تر از قبل به لایه های درونی خود پرداخته است. تا آن جا که در نامه ها، کلمه ی « زندگی» بیشترین فراوانی را داشته. اما در شعرش، صحبت از عاشق شدن و اندیشیدن به عشق، در مرتبه ی بالاتری قرار می گیرد. شاید این تغییر نگاه، نشانگر واقعیتی است که او درسال های واپسین عمرش رو به کمال بود که مرگ ناگهانی اش، باعث شد تا چراغ پر فروغش برای همیشه رو به خاموشی گراید.
+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در جمعه بیست و دوم بهمن 1389 و ساعت
2:30 |