تبليغاتX
bojnourdan

آفتاب هنوز از پس کوه های شرق شهرمان بیرون نزده بود که از مسیر دانشگاه آزاد، به سمت کوچه با غ قدیمی بش قارداش پیچیدیم.

 با منظره ای از زمین های کشاورزی که رو به سبزی می رفتند.

و زنانی که از اولین لحظات طلوع سپیده دمان بر سر زمین ها قد خمیده بودند و مشغول کار بر روی کِشته های خویش بودند.

هوای خنک بهاری درحال وزیدن بود و سبزه های خفته درآغوش شب، رو به بیداری بودند و خیسی تنشان را هدیه ی رهروانی می کردند که پای در حریم خلوت آن ها گذاشته بودند.

 مردمان سحرخیز روستاهای خداقلی و الهوردیخان و میرزاحسنلو، به سوی زمین های کشاورزی می شتافتند و چوپانان ، گله های گوسفندرا در همراهی با سگ گله، از مسیر کوچه باغ عبورشان می دادند. گله ای که قافله سالارشان بزغاله ای بود با زنگوله ای آویزان از گردنش که گروهی به دنبال خود داشت.   باغ های سرسبز، با تابش نور طلایی خورشید، تن خود را می تکاندند و علف های باران خورده و مرطوب از شبنم صبح گاهی، بوی خوش برخاسته از وجودشان را رو به هوا می افشاندند که با عبور از لابلای موج کشتزارهایی که در مسیر باد زلف افشان کرده بودند، به کنار رودخانه رسیدیم. رودی پهن  و خروشان از بالادست، که با هیبتی سراسیمه و شتابان، حامل باران هایی بود که شبی پیش خودرا به کوهستان آلاداغ و سالوک میهمان کرده بودند. سیلابی که رخ رود را تیره کرده بود و سر به مزارع پایین دست برداشته بود و آبشاری کوتاه که ازشکافته شدن بندی دیرین سال واز قدرت شکوه مند رود ایجاد شده بود.

صدای دل انگیز و هوش ربای بلبلان کوهی که با هم به نغمه خوانی پرداخته بودند و در هم آوایی و پاسخ گویی از هم پیشی می گرفتند. موسیقی پایان ناپذیر پرندگان بهاری بی وقفه ادامه داشت که کوچه باغ ها و مزارع مخملین و سبز فام را پشت سر گذاشتیم و به بش قارداش پرخاطره رسیدیم. با آتشی گداخته از چوب های ریز میان درختان باغ ها و چای کندیک وبوی معطر دود.

          

  

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:0 |

کودکی بیش نبودم که دراولین روز از ماه مهر با نایلونی در دست که داخلش دفتری شطرنجی و مدادی پرچمی بود، روانه ی دبستان سنایی درکوچه ی اخوان شدم . حیاطی بزرگ که با بالا آمدن کف کوچه، به گودی افتاده بود . هیچ چیز از مدرسه نمی دانستم. همه ی آن چه دیده بودم ، خواندن و نوشتن برادران وخواهرانم درخانه بود که صبح ها زودتراز همه بیدار می شدند و درپناه چراغ نفتی لمپا درس می خواندند.

شور وشوقی  عجیب درحیاط مدرسه بود و مردی کوتاه قد، با کت وشلواری مشکی وکلاه شاپویی  تیره رنگ با چوب نازکی در دست، همه را به صف کرد و از روی دفتر بزرگی که بعد ها به نام دفتر نمره شناختمش، اسامی همه ی بچه های کلاس اولی هارا خواند جز من.

پس از نشستن در کلاس، باز هم اسمی از من برده نشد. حس خوبی نداشتم و با چشمی گریان ظهر به خانه برگشتم. درحالی که یکی دوبچه ی دیگرهم مانند من نشانی در دفتر نمره نداشتند  و همین مرا متعجب کرده بود که برادرم گفت : تو مستمع آزاد هستی! درحالی که هیچ درکی ازاین جمله ی  عربی نداشتم . مادرم هفته ای یک بار، روکش سفید پارچه ای را از روی یقه ی کت حاضری ام جدا می کرد و پس از شستن، دوباره آن را کوک می زد و هرصبحِ شنبه، برای بازدید از یقه ی تمیز و مو و ناخن های کوتاه به صف می ایستادیم که نامرتب بودن، همراه بود با چوب خوردن از روی دست ها که دردش بیشتر از کف دست بود. اما هر روز صبح زود از خواب بر می خاستم و صورتم را از شیر حوض وسط حیاط، آب می زدم و دفتر شطرنجی ام  را به دست می گرفتم و از پی دوستان هم محله ای که همگی از من بزرگ تربودند، به سوی مدرسه می دویدم.

چند ماهی به همان کلاس در کوچه ی اخوان رفتم و در دفتر شطرنجی لوح کشیدم و حروف را تکرار کردم و هرروز تعدادی بیسکویت با نام سیتا به عنوان تغدیه ی رایگان می گرفتم که باپایان یافتن فصل زیبای پاییز و شروع یخبندان های زمستانی، مانع از رفتن من به مدرسه شدند. چون اسمی از من در جایی ثبت نشده بود و من مستمع آزاد بودم که ازسرشوق و علاقه به مدرسه رفتنِ همبازی هایم، می خواستم دانش آموز شوم که نتوانستم. چرا که  به مرز 6 سالگی نرسیده بودم.  اما هنوز هم صدای دل انگیز دخترجوانی که بر پای تخته سیاه با گچ های دست ساز، شکل هایی را برای تمرین و آموختن حروف الفباء برای ما ترسیم می کرد، درگوشم طنین انداز است .

روز معلم هماره گرامی باد

عکس بالا : سال تحصیلی 38-1337 دبستان ابن سینا. گاراژ سبحان زاده. میدان کارگر (معلم، آقای گرمه ای)

عکس پایین : سال تحصیلی 45-1344 دبیرستان دهقان ( دبیر، آقای اصغری )


+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:43 |

بیر مژده که قش چخده بهار گلده  قار گدّه گنم غنچه له نار گلده

 

bir mozhda ke ghesh chekhde behar ghalde ghar gedde ganam ghonchale nar ghalde

 

یک مژده که زمستان رفت و بهار آمد  برف رفت و بازهم غنچه ی انار آمد

 

قش گدّیو آی چخده، یوخاره ناهید جانه نن جانه قرار گلده

 

ghesh geddeyo ay chekhde ,yokhare  nahid janenan jana gharar ghalde

 

زمستان رفت و ماه دراومد بالا  با آمدن ناهید(1) عزیز جان به آرامش رسید

 

قزلر قوشی و ککلی یو بلبل هوب هوب بیی ینن سرچه و سار گلده

 

ghezlar ghoshi o kakli o bolbol  hub hub be ye nan sarcha o sar galde

 

قزلرقوشی(2) و کبک و بلبل با هدهد ،گنجشک و سار آمد

 

بیر باش ، ورنگ داغه و دشته  دوارلره نن دشته ملار گلده

 

bir bash voreyng dagha o dashta dovar larenan dashte malar galde

 

یک سر بزنید به کوه و دشت  با گوسفندان به دشت ملار (3) آمد

 

شقشقه یه نن سوری و سنبل گل بته و همیشه بهار گلده

 

shaghshaghe yenan surio sonbol gol botta o hamishe bahar galde

 

با شقایق، گل قرمز و سنبل گل محمدی وگل همیشه و بها ر آمد

 

در در که غزال یتشده یولدن  مست الده  شو که بهار گلده

 

Dor dor ke ghazal yeteshde yoldan mast olde shoke bohar galde

 

واستا واستا که غزال رسید از راه / همین که بهار آمد مست شد

 

باغ دولده گنم سبزه و گلدن بلبل چمنه حوار حوار گلده

 

bagh dolde ganam sabza o gol dan bolbol chamana havar havar galde

 

باغ پرشده بازهم از گل و سبزه بلبل به چمن حوار حوار(4) آمد

 

تا ارته یه چن یاتمده گزله  اولدوز بارِده هنز که یار گلده

 

ta erta yachan ytmade gezla olduz barede hanez ke yar galde

 

تا سپیده صبح چشم ها نخوابید هنوز ستاره دیده میشد که یار آمد

 

غم له دوره دن چخدیو گدّه  قوشمه لرنن سازو سه تار گلده

 

Gham la dora dan chekhde gedde ghoshma larnan saz o setar galde

 

دوره غم ها گذشت و رفت  با قوشمه ها ،ساز و سه تار آمد.

 

(1) ناهید در اصل آناهیتا است . که طبق قوانین زبان شناختی (آ) از آن حذف می شود .در زمان هخامنشیان ناهید الهه ی آب بوده است .(خدای آب) بعدا معادل زهره شده است . که در یونانی الهه ی وجاهت است که ونوس می گویند. پس آناهیتا هنوز هم الهه ی آب است .

(2) قزلرقوشی نوعی زاغ رنگارنگ است .

(3) ملار تلفظ ترکی است . مرال ، مارال ، (آهو) مانند قفل را که در ترکی قلف هم می گویند .ملار صرفا جهت ردیف شدن قافیه ذکر شده ست و خوش آهنگیه شعر ذکر شده است .

(4) حوار حوار با (ح) به معنای جواب دادن و پاسخ دادن برای گل و تعجیل است .

---------------------------------------

شعر از دکتر صادق ناویافر(۱۳۱۵) استاد زبان شناسی و مدرس دانشگاه

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 و ساعت 0:13 |
              

                      حلول سال نو رستاخیز طبیعتی ست که ما را به خود می خواند.

       همراهیتان با تولد دوباره ی زمین در آغازی دیگر از سال نو مبارک و روز هاتان پر از شادمانی باد

        عَیدنگِز مُیاری .ایشالله همّیشه طوی دونِه اَنگزدَه اُلسِن .ساغ و سلامت اُلنگز
                                                                                           aydengez mobaray . ishalla
                                               hammisha toy done angenzda olsen .sagho salamat olange

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه یکم فروردین 1391 و ساعت 15:30 |

ایران سرزمین آریایی، با قدمتی چند هزارساله، در سینه ی پررمزو راز خود، خاطراتی بس بی شمار ازاقوامی دارد که آئین هایی متفاوت از هم، درکنار یکدیگر زیسته اند و گاه باورهایی که فلات ایران را به تبعیت از اجرای آن فرا می خواند. آن هنگام که برای رفع گرفتگی خورشید و ماه ، بر طبل ها می کوفتند وآئینی را برای پاس داشت هر روز و هرهفته ی آن برپا می کردند. انسان هایی سخت کوش که طبیعت، چونان مادری آن هارا درآغوش خود پناه داده بودو هرشب و روز برای ادامه ی حیات و نوربخشیدن به محیط زندگی، آتش بر می افروختند. و این گونه بو د که تقدس زنده نگاه داشتن آتش ، بخشی از آیینی  شد که قومی با آن هزاران سال، زندگی خود را گرما بخشید.

درشهرمان بجنورد، ترک زبان ها هم آخرین چهارشنبه ی سال را با نام کهن آن ، چهارشنبه سوری می شناسند. باوری خردمندانه از سوی مادر بزرگ ها و پدربزرگ ها که معتقد بودند این شب راباید به دور از کلام بد و سخن چینی و نکوهش دیگران به صبح رساندو هرآینه احساسشان این بود زن جوانی که آرزوی مادر شدن در دل را دارد، به امید شنیدن کلامی از مهرو شادمانی ، پشت دراتاق و یا دیوار اجاق به گوش نشسته است و آرزوهایش را به زبان می آورد. درهنگامه ی غروب آفتاب، مادران ، دخترکانی کوچک و پسر بچه هایی را با چادرهایی که سرورویشان را پوشانده بودند، روانه ی کوفتن در خانه ی همسایه ها می کردند. با ملاقه ای مسین که با جمعیتی چند نفره، درهای چوبی را با آن به صدا درمی آوردند و صاحب خانه را برای گرفتن هدیه ای از او، پای در می خواندند. مادران مهربان، با انبوهی از بچه ها مواجه می شدند که هریک گوشه ی چادر و دامن خودرا به سویشان گرفته بودند تا نخود وکشمش و سنجد وگردو آبنبات و سکه ای کوچک  هدیه بگیرند. این رفتار، پربود از خنده ی شادمانه ی کودکان برای تقسیم هرآن چه که تا انتهای شب ، با خواندن آوازهای کودکانه به دست آورده بودند. وآتشی که ازدرختان خشکیده ی در زمستان و لوازمی که دیگر دردی را دوا نمی کرد، درکوی و محله زبانه می کشید و کوچک وبزرگ را به پریدن از روی خویش دعوت می کرد.

چِلَّه چِخدِه بُهارگَلدِه( چله رفت ، بهار آمد) chella chekhde bohar galde

را می خواندند و با شادمانگی فریاد می زدند. لهیب آتش فروننشسته بود که گِرد پدرها حلقه می زدند و کوزه ای سفالین را برای شکستنش بدرقه می کردند.چند دانه ی گندم، جو، برنج و مقداری نمک را با آرزوی فراوانی شان در سال نو، همراه با آب دهان خود، داخلش می انداختند و بر پشت بامی که براثر وزش بادهای بهاری، روبه سبزی می رفت، پا می گذاشتند و درهیاهوی کودکانی سرخوش و نیک اندیش، کوزه رابرروی سنگفرش کوچه رها می کردند. 


عکس از اینترنت

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 و ساعت 18:58 |
( دوم اسفند، روز جهانی زبان مادری بر همه ی دوست داران ادب و فرهنگ فولکلور، مبارک باد ) زبان مادری براساس پژوهش های چندین ساله ی افرادی که به زبان مادری علاقمندند، پیشینه ای خاص برای پیدایی اولین زبان مادری یافت نشده است.چرا که گستردگی زیستی برای انسان ها درهمه ی نقاط کره ی زمین وجود داشته است. به همین سبب، صدها هزار لهجه و گویش، به زبان های متفاوت از هم، طی سالیانی دراز پدید آمده اند که برخی به مرور زمان وبه دلایل مختلفی، به خاموشی گرائیده اند. اما همه ی این کلمات آهنگین، راه به سویی دارند که از چشمه ی جوشانی برمی خیزند و زبان مادری، عنوان بی بدیلی برای همه ی قرن هایی ست که کودکان با چشم دوختن به لبان پر از خنده ی مادران و چشمان اشک آلودشان، رمزآلودگی زبان مادری را آموختند که هزاران سال به طول انجامید تا واژگان متولد شدند وشاید تولد واژه، همراه بود با دل سروده های مادرانی که لالایی را شکوفا کردند وهریک درنقطه ای دور از مادری دیگر، درگوش کودکشان، لالایی را زمزمه کردند و زبان مادری، چونان درختی پهن برگ، ریشه دوانید و سایه اش را به هم ی عالم گسترانید. زبان ها با توجه به موقعیت جغرافیایی و زیستی شکل گرفته اند و هرگز نمی توان تاثیر محیط را بر چگونگی پیدایش و نوع بیان واژه ها انکارکرد. هرچند که پیشرفت انسان پس ازترک کردن زندگی بر روی درخت ها و غارنشینی و سکنی گزیدن دردشت و صحرا، بی تاثیر بر روی نابودی آن نبوده است، اما می توان هم چنان برای حفظ و نگهداری زبان مادری کوشید.
+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه دوم اسفند 1390 و ساعت 1:52 |

انگارهمین دیروز بود که اولین نوشته ام را برای شما گذاشتم. بااین انگیزه که بیشتر از بجنورد و برای بجنورد بنویسم و کمتر به دیگر مقولات بپردازیم. از فولکلور عامیانه و آداب و رسوم و باورهای مردمان این دیار و نقل خاطرات گذشته ها از زبان سینه ی پرمهر بزرگانی که آفتابشان بر لب بام است.

شاید این مثال در این جا صادق باشد که" هرسال دریغ از پارسال" وقتی روزنامه ای پرتیراژ با سابقه ای 70 ساله از چاپ چند سطر تقریبا خنثی، برای خوشایند برخی از چاپ آن خودداری می کند و بقیه را هم سلیقه ای ویرایش! می کند، دیگر انگیزه ای برای نوشتن در وبلاگ نمی ماند. چرا که ظاهرا هرحرفی هم خریدار ندارد.

 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در یکشنبه سی ام بهمن 1390 و ساعت 23:45 |
بی شک اکثر شهروندان بجنوردی، خاطراتی بی شمارو فراموش ناشدنی از خیابان فردوسی و سپیدارهای بلند و تنومند باغ منطقه و توتستان های روستای حصار شیر علی و باغ های خیابان امیریه، ژاله و نادر دارند که اینک تقریبا هیچ اثری ازآنان به جا نمانده است. که دراین میان، خیابان نادر به دلیل وسعت وپهنایی که دارد، درفصل برگ ریزان و زمستان های سرد و یخبندان های چند دهه پیش، تصاویر بسیار زیبایی را درذهن همه به یادگار گذاشته است.
هم چنان که روان بودن جویباری پهن درپیاده رو، از ویژگی های خاص این خیابان بود که متولیان مبلمان شهری و زیبا سازی، دراقدامی غیر منتظره، اقدام به پوشانیدن جوی های این خیابان نموده اند که بر هررهگذری، خالی از حیرت و تعجب نیست. چرا که هرگز بوی نامطبوعی، مشام عابران را نیازرده بود که بخواهیم زیبایی را ازاین خیابان وچشم رهگذران بگیریم. آن هم در شرایطی که سازمان شهرداری ها، با انبوهی از مشکلات درامر تعریض ورودی کوچه ها به خیابان مواجه است. زیرا می شد که با صرفه جویی چند میلیون تومانی پوشش نهردر خیابان نادر، ورودی های یکی دو کوچه از خیابان های شهید بهشتی و طالقانی و امام خمینی شرقی را اصلاح نمود.
با اطمینان می توان گفت که کمتر کسی از ساکنین خیابان نادر با پوشانیدن روی جویبار ها موافق بوده است. هر چند که قبل از آن، با نصب سنگ ساختمانی کنار جوی آب، که بیشتر برای زیباسازی بوده، عملا مانع از رسیدن آب حاصل از بارش باران به درخت ها و شمشادها شده اند. پوشاندن جوی آب ها در این خیابان، بی شباهت به داستان گم کردن سوزن در خانه ی تاریک نیست که صاحبش آن را در روشنایی کوچه می جست. درحالی که همه می دانیم، اولویت پوشاندن جوی آب با خیابان های چمران، امام خمینی و شهید بهشتی است.آن هم نه به بد سلیقه گی معماری در خیابان شریعتی.

اعضای محترم شورای اسلامی شهرمان، به این سوال پاسخ دهند که تا چه اندازه در تصمیم گیری های این چنینی درمجموعه ی شهرداری ها سهیمند؟ چرا که انتظارشهروندان، کمی فراتراز نظارت و رتق وفتق امورجاری در شهرداری می باشد هرچند که خواسته ی نابجایی هم نبوده و نیست. زیرا طی سال های اخیر، هرآن چه درسطح شهر، فارغ از اصلاح چند میدان و چهارراه انجام شده، بقیه ی بودجه، صرف رنگ آمیزی جدول ها و تزئینات میدان ها شده است.در حالی که هم چنان رهگذران از میدان کارگر دروزهای بارانی، برای رسیدن به آن سوی خیابان، باید پاچه های شلوارخودرا بالا زده و دل را به آب بزنند و ازآن بگذرند!

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من

                                             آن چه البته به جایی نرسد فریاد است

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در یکشنبه دوم بهمن 1390 و ساعت 23:9 |

تابستان وپاییز شهرمان بجنورد( روزنامه خراسان شمالی 19\09\90)

درمیانه ی گرمای مردادی تابستان که  اداره ها و ستاد مردمی توسعه ی استان، برای بزرگداشت تاسیس استان خودرا آماده می کردند، ماه رمضان از راه رسید و همچون سال های گذشته، ساعات خدمات رسانی به مردم هم اندکی تغییر یافت.

بارزترین این مثال، بانک های ملی وصادرات و سپه بودند که ساعت پایانی شان برای مشتریان به ترتیب 13، 14و 15 بود که این ناهماهنگی به طنزی تلخ شباهت پیدا کرده بود و هیچ مسئولی هم پاسخ گوی هدر رفت وقت مشتریان به جهت سرگردان شدن بین بانک ها نبود.

گرچه ممکن است درماه رمضان، بسیاری از شهروندان بجنوردی به بانکی مراجعه نکرده باشند. اما ازین معضل پنهان هم نمی توان گذشت که امسال برای نخستین بار به هنگام لحظه‌ی افطار، مناطقی از شهرقطره ای آب آشامیدنی نداشتند که گاه این بی آبی تا سحر گاه هم ادامه می یافت. هرچند که پایین بودن فشارآب دربرخی محلات حاشیه ای، سوژه ی تازه ای نیست، اما این بار کمبود ونبود آب، به کوچه های خیابان 17 شهریورجنوبی و کوچه ی سیدی هم تحمیل شد که پاسخ مسئولین مربوطه، جز دعوت به صبوری راه حل دیگری نبود. ناگفته نماند که در محلات حاشیه ای، معضل کمبود آب آشامیدنی را با تانکرهای فضای سبز شهرداری حل کردند!

آمد و شدهای شهروندان بجنوردی درساعات پس ازافطارهم درسطح شهر به واسطه ی کمرنگ بودن حضور نیروهای اداره ی راهنمایی ورانندگی برسرچهارراه ها و چشمک زدن چراغ های راهنمایی هم به مشکل ترافیک دامن میزد. چرا که هنوز رانندگانی وجود دارند که به ثانیه های طراحی شده برای گذراز تقاطع اعتنایی نمی کنند، چه رسد به این که چراغی و ماموری هم وجود نداشته باشد. ازاجرای قانون هم توسط مجریان نمی توان گذشت که گاه درخلوت بامدادان، رانندگان خسته وخواب آلود به خاطر استفاده نکردن از کمربند ایمنی جریمه می شوند و داستان تکراری متوقف کردن راکبان متخلف موتور سیکلت که انرژی بسیاری را با تعداد بی شماری نیرو به خود اختصاص داده است که این رفتارجز یک دور تسلسل بیش نیست. درحالی که درهمان لحظات اعمال قانون؛ تقاطع های بسیاری از وجود ضابطین قانون بی بهره اند.

از کمبود گازمایع هم نمی‌توان چشم پوشیدکه صاحبان واحدهای مصرف کننده ی صنعتی وساکنین روستاهای محروم از شبکه‌ی گازرسانی را به شدت آزار می دهد وگاه مجبورند برای برای تهیه ی یک عدد سیلندر گاز، مایع از فروشندگان غیررسمی این محصول، بیش از دو برابر نرخ رسمی آن را هم بپردازند و این عدم اطمینان از تهیه‌ی دوباره ی این گاز؛ مدت هاست که ذهن مصرف کنندکان را به خود مشغول کرده است. و نصب کنتوربرق یک روزه که به چند ساعت تقلیل یافت و اینک به افسانه ها پیوسته و باید پس از آماده شدن یک سازه، مدت های مدیدی را به انتظار رسیدن نوبت نصب نشست.

اصلاح معابر هم همچنان ازسوی اداره های متولی پی گیری می شود. که چشم نوازترین آن ها، وسعت بخشیدن به میدان ورودی شهر از مشهد است که کبوتران سپید بال، خودرا از منظردیدگان عابران زدوده و به شهربازی پرکشیده اند! و اصلاحی چند باره برای میدان های شهرکه باید به انتظار پایان آن بنشینیم.

متولیان مبلمان شهری هم به قوت خویش مشغول سامان دهی مناطق شهری هستند. پس از جدول گذاری چندین ماهه درخیابان شریعتی جنوبی، اینک نوبت خیابان قیام و فردوسی است. به امید آن که سالی بعد شاهد برچیده شدن بلوک های وارداتی نوبنیاد به جهت پوشانیدن جوی های آب آن خیابان ها نباشیم! و میدان دفاع مقدس که پس از انتقال دادن پیکره ی آن؛ کاج بارانش کردند که پس از کوته زمانی، آن ها را هم چیدند و بردند درحالی کمترین سلیقه ای درتزئین میدان به کارنرفته بود. هرچند که این کاشت و برداشت بیهوده هم بی هزینه نبوده و نیست.

بالاخره بعد ازتصادم اتومبیل های بی شماری در مسیر دانشگاه آزاد اسلامی، طلسم جاده شکست و پس از کشمکش های فراوان بین اداره های متولی شهر و صاحبان اراضی به نتیجه رسید و باید بدان امید نشست که پس از اندی سال، در راهی درست به دانشگاه رسید.

ازشایع ترین تضییع حقوق شهروندی می توان به وضعیت خیابان 17 شهریور جنوبی اشاره کرد که همه ی سرویس های  انتقال دانشجویان دانشگاه ها، ازآن جا عبورمی کنند. آن هم در حالی که درشلوغترین ساعات تردد، یکی دو کامیون و تریلر در حال پیاده کردن انواع مصالح ساختمانی ولوازم هستند. معضلی که تا امروز خود را به همه تحمیل کرده است. توگویی این که ستادی به نام مبارزه با سد معبر از ابتدا وجود نداشته است. هرچند که این ستاد عموما در حال مبارزه با پارچه نوشته هایی ست که بدون مجوز از جایی آویزان شده اند.

درمیانه ی تحولات فرهنگی به وجود آمده از  اثرات مستقل استان شدن، با پدید ه ی تازه ای روبرو شده ایم که همانا بدعت و نوآوری مدیران فرهنگی سازمان صدا وسیمای مرکزاستانی است که شاید تعبیر جایگزینی فرهنگی،  چندان دوراز ذهن نباشد. چرا که مجریان و گویندگان این دستگاه فرهنگی، دیرزمانی ست بدون توجه به گذشته و پیشینه ی تاریخی این سرزمین؛ اسامی مکان ها و روستاها را  عموما به اشتباه تلفظ و تکرار می کنند که تازه ترین آن ها کلمه ی بجنورد است  و گاه برای دفاع از کرده ی خویش ، به  استدلالی هایی از تهران بسنده می کنند که با هیچ منطقی سازگار نیست.

دراین میانه هم اداره ی کل ارشاد اسلامی  از پا ننشسته و با جدیت مجوز کتاب هایی را صادر می کند که بدون ویرایش روانه ی بازار می شوند تا خوانندگان هم در حین خواندن، دل مشغولی برای خود داشته باشند و پژوهش هایی ادبی با نگاهی یک سویه و بدون اعتنا به منابع غنی پیشینیان از منظر نویسنده و محقق آن که درنوع خود شاید در سطح کشور بی نظیر باشد. درحالی که غنای فرهنگی یک منطقه ویا یک استان، تعداد و آمار نشر آن نمی تواند باشد. بلکه انتظار همگان براین است که هراثر چاپ شده به کاری ماندگار و قابل تامل بدل شود.

همزمان با برگزاری اجلاس اکو در بجنورد، بش قارداش و مبلمان شهری هم ازین رهگذر بی نصیب نماندندو 4 عدد قوی سفید غمگین هم به میدان فردوسی اضافه شد و گلدان های تزئینی وارونه هم با عمری چند ماهه از سطح شهر برچیده شدند.

اداره ی پست هم برای ارائه ی بهتر خدمات خود به شهروندان، پیمانکاری را با این عنوان برای نصب صندوق پستی به در خانه ها روانه کرده است که : اگر صندوق را نخواهید درآینده، اداره راساً و با بهایی بالاتر نصب خواهد کرد!! درحالی که پس ازاین نصب تحمیلی، بازهم فیش ها پهن سنگفرش حیاط ها می شوند.

حدیث غمگنانه ی معصوم زاده ی شهرمان که از دردهای ناگفته است. هرچند وصفش دراین مقال نمی گنجد. هرپنج شنبه که انبوهی از شهروندان برای زیارت اهل قبور خود بدان جا می روند، به خاطر بی نظمی و نبود مدیریت در آن حوالی، با روحی زخم خورده ازین سوء مدیریت ، سربه سوی خانه بر می دارند.چرا که تا امروز درمرکز استان خراسان شمالی، محلی برای سامان اتومبیل های حامل عزاداران در نظر گرفته نشده است. صدای بلند مداحان در هنگام برگزاری درهم تنیده می شود و درحالی که استفاده از میکروفن شاید لزومی نداشته باشد.


                               

 

 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 و ساعت 22:8 |

محله ای با قدمت بسیار در ضلع شمالی شهر که از دیرباز به واسطه ی حضور مردمانش، سینه ای پراز تاریخ را با خود دارد. از لشکر کشی مهاجمین کشور همسایه ی شمالی مان درعهد قاجار، تا شهریور 1320 که این رفتار، بخشی از خاطرات فراموش ناشدنی زنان ومردان کهن سال بجنوردی است. وجود ارگ حکومتی سردار مفخم  حاکم بجنورد و چند بنای بزرگ دیگر، همه و همه از جمله عواملی بودند که شهر قدیم در قسمت شمالی شکل بگیرد و دروازه گرگان در چند قدمی پای توپ، پذیرای کاروانیانی خسته از رنج سفرهای پرمخاطره باشد که از گرگان به بجنورد وارد می شدند. تپه هاو بلندی هایی که با ورود سال نو، پرمی شد از انبوه جمعیتی که برای پایکوبی وشادمانی به سبزه زارهای آن حوالی می رفتند. درحالی که برج دیده بانی منظر، همچون سروی بلند قامت درچهارراه شهرداری فعلی خود نمایی می کرد.کمی آن سوتر، درامتداد سایه ی سنگین برج، توپی آهنین، فرسوده از تعقیب و گریزهای میدان جنگ، سر بر آستانه ی تپه ای سرسبز گذاشته بود و به خدمت مردمی درآمده بود که سال هایی طولانی در ماه رمضان، با خیالی آسوده سربر بالین می گذاشتندو با شکافتن آسمان که صفیر صدای  گلوله ای از جنس باروت بود، برای مراسم سحری خواب را وداع می گفتند و با کوبش دل انگیز طبل حسین خاور، دست از خوردن غذا می کشیدند.

نواخت دومین گلوله از گلوی توپ فلزی، نوید اذان مغرب را می داد تا مومنین روزه دار را به پای سفره ی افطار بکشاند. طنینی موج دار که گاه کودکان در گهواره را بی خواب می کرد و صدایی پرازهیبت، که اهالی روستای ملکش هم میهمان آن می شدند. توپچی ها همچون نوازندگان طبل ماه رمضان، هرگز دستمزدی دریافت نمی کردند وبه لبخند پراز رضایت همشهریان خود راضی بودند. شب زنده دارانی که بی ترس از سرماهای سخت زمستانی، درکنار توپ می ایستادندو با گرم کردن پوست طبل با هرم آتشی گداخته با هیزم، دلخوش به هنرنمایی خود بودند.هرچند که درهیچ جای این دیار، نامی ازاینان به یادگار برده نشده است.

پای توپ، درگذشته های نه چندان دور،کانون دادو ستد وگاه معاملات پایاپای بین شهروندان بجنوردی و کسانی بود که از روستا های دورو نزدیک، کالای خود را برای عرضه و فروش به آن حوالی می آوردند. و سبزه میدان با داشتن چند کاروانسرا درآن محدوده، به مرکزی برای تجارت کالا تبدیل شده بود. بودن ترازویی بزرگ دراین محله، عاملی بود بود برای همه ی صاحبان مال که جهت وزن کردن و به امانت گذاشتن آن، به این سمت شهر بیایند. سال ها گذشت تا بعد ها، به منظور توسعه ی شهر، کاروان سرای سردار، به دستورش ساخته شد. وجود قهوه خانه ای نسبتا بزرگ و شلوغ، با برگزاری آیین هایی همچون شاهنامه خوانی درطول سال و بازی پادشاه وزیردر ماه رمضان، رونق بخش فضای فرهنگی بازار و کسب می شد. فضای سبزه میدان، یاد آور صدای نقالانی ست که بی هیچ چشمداشتی به دست این وآن، مرزایران و توران را در می نوردیدند و مشتریان قهوه خانه ها را برموج خیال می نشاندند وبه اشارت دست های خود، در مقابل چشمان بهت زده ی آنان، صحنه آرایی می کردند. و طنین صدای  پتک های آهنگری بر دل آهن گداخته که مدام نواخته می شد، نوازشگر گوش رهگذرانی بود که هرروز از مقابل انبوه مغازه های آهنگری و نعل بندی و مسگری می گذشتند، تا به مقصد خود می رسیدند.


+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در چهارشنبه دوم آذر 1390 و ساعت 14:7 |
صدرآباد*    sadr abad

نام باغی که از گذشته های دور، متعلق به صدر بی بی ، خواهر سردار مفخم بجنوردی بوده است. شهرت این باغ به واسطه ی  چشمه ای ست که از درون آن می جوشید. پس از مرگ مرحومه صدر بی بی ، این باغ پردرخت با سپیدارهای سربه فلک کشیده؛ همچنان مورد استفاده ی عموم شهروندان بجنوردی قرار می گرفت.

از جمله برای شستن لباس و فرش که به آن جا می رفتند و مادران سخت کوش آن روزگاران، با جوشاندن کمی آب توسط هیزم، از بام تا شام  لباس می شستند و کودکان هم دراین کارسخت وطاقت فرسا، گوشه ای ازین مسئولیت را به دوش می گرفتند.

درپایین دست این چشمه ، به مدد فوران آبی پرخروش، سنگ آسیابی سنگین می چرخید وکیسه های پرازگندم را به آرد تبدیل می کرد و آسیابانی پیر، خسته از کارهمه ی سالیان عمرش، در سایه سارچنارانی کهن می آرمید و درخلوت صبح گاهی هرروزه، با آهنگ چرخیدن سنگ های آسیاب، همتی دوباره را برای کارکردن به پیش می گرفت

چشمه ی صدرآباد به لحاظ بالاتر قرار گرفتن نسبت به محلات مسکونی؛ سالم ترین و زلال ترین آب ها را داشت و اهالی دروازه قبله تا میدان شهید و اطراف آن، برای آوردن آب آشامیدنی و دیگر مصارف ، به آن جا می رفنتند. عصرگاهان دخترکان بی شماری برای برداشتن آب از چشمه ی کناری باغ که پس از طی چند پله ی خشتی ، به آب می رسیدند، کوزه را بردوش گذاشته و راه خانه را در پیش می گرفتند وازهمین باغ دلگشا بود که بعضی، عروس آینده شان را ازبین دختران مسئولیت پذیروخانه دار انتخاب می کردند.

تا اواخر دهه ی سی و اوایل دهه ی چهل که اکثرخانواده ها ازاسب و الاغ برای کارهای روزمره و حمل بار استفاده می کردند، درهر غروب، پسران نوجوان با پای پیاده و گاه سواره از کوچه باغ ها و دیگرمحلات به سمت چشمه می راندند تا چارپایان هم پس از طی یک روزهمراهی با صاحبان خود، درآرامش به نوشیدن آبی گوارا بپردازند وازعلف های پرطراوت کنار باغ صدرآباد و چشمه ی جوشنده ی آن استفاده کنند. یکی ازراه های ورودی به باغ، از کوچه ی سیدی** بعد از چهارراه باسکول بود که ازمیان انبوهی از بوته هاو پیچک های وحشی و درختان سربه فلک کشیده می گذشتی و پس ازعبور از باغ های مقدادیان وجزایری و عطاران***؛ به مظهر قنات ویا دهانه ی کاریز می رسیدی که اینک هیچ اثری از آن نمانده است. آخرین رد پای چشمه هم که همیشه مورد استفاده قرار می گرفت، درانتهای خیابان منبع آب بود که به بهانه ی به سازی آب های سطحی وروان ؛ رویش را سنگی گذاشتند ورهروان آن حوالی را از صدای پای آب چشمه ای گوارا هم محروم کردند.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

   *   محله ای درحد فاصل انتهای کوچه ی سیدی و خیابان منبع آب.

**    کوچه ی سیدی، اینک به خیابان نواب صفوی تغییرنام یافته است .

 *** نام مالکین باغ ها که فقط قطعه ی کوچکی از باغ جزایری به جا مانده وبقیه به آپارتمان تبدیل

        شده است.

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در دوشنبه دوم آبان 1390 و ساعت 22:8 |

گردشگاه بابا امان بجنورد

پاییز آمده است، با انبوهی از رنگ های مخملین، از پس بدرقه ی تابستان و تموز رمیدن ها و از تبِ سوزان آن. وزشِ خنکای صبحگاهی در اولین طلیعه ی سپیده مان. آفتابی روح بخش همراه با درخشش دُرفشان انوار طلایی خورشید. فصل شکفتن و شکوفایی رنگ های لطیفی که شگفتی انسان را موجب می شود. آن گاه که طیفی از ناب ترین جلوه های طبیعت پاییزی جلوه گر می شود وجنگل که آیینه ی تمام نمای زیبایی هاست، انسان را مبهوت شکوه خویش می سازد. چشم نواز و جان فزا، « تا به فرّاشِ باد صبا بگوید که فرش زمردین بگستراند»(1) و نقاش طبیعت جامه ی الوان را بر تن حیات نباتات تازه کند.

فزونی موج در موج زیباترین نقش ها در دامن طبیعت، « از سبزینه ی سبزترین گیاه سرسبز»(2) . و زمستان نفس زنان و خسته از راه می رسد تا درختان را با تن پوشی از برف و یخ میهمان روزگاران خود کند. روز هایی که درختان ایستاده می میرند. روز هایی که «سبزه می پژمرد از بی آبی، سبزه یخ می زند از سردی دی»(3) تا رویش دوباره ی گل و سبزه و درخت وجنگل. تا نوروز، روزی نو و تا شنیدن آوای  دلنشین هَزاران و بلبلان کوهی.

پاییز آمده است . . .

--------------------------------------------

1/ « دو منظومه» حمید مصدق

2/ سعدی

3/ « دو منظومه» حمید مصدق

گردشگاه باباامان بجنورد

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در جمعه یکم مهر 1390 و ساعت 16:2 |
           

آند (and) قسم

اُ گیجَه اِئرتَیَه چَن ، من سَنِه یاد اِئدَردِم

O gija eartayachan man sane yad eadardem

آن شب تا صبح، تو را یاد می کردم  

 

اِئزخیالِم دَه گِئرَردِم ، سَنینَن گَزردِم

Eaz kheyalemdah gearardem saninan gazardam

در رویای خودم می دیدم،  باتو می گشتم  

 

اَلِنگِه قُوی دُنگ اَلِم دَه ، مَنَه سَن جان بِئردِنگ

Alenge ghoydeng alaemdah manah san jan beardeng

دستت را دردستم گذاشتی ( و) تو، به من جان دادی ( بخشیدی)

 

مَست اُلودِم شوُ گیجَه ، گَنَم مَنَه آن بِئردِنگ

Mast olodem sho gijah gananm manah an beardeng

همان شب مست شده بودم، بازهم مرا، قسم دادی

 

آندِمِه ایشدِم و امّا سَنیچِن یاش تِئک دِم

Andemeh  ishdemo   amma  sanichen   yash  teakdem

قسمم را خوردم و اما برایت اشک ریختم

 

یاش لَرِم توُلِه تَکِن یاق دِلَن و آرام گِنَه پاک اِئد دِم

Yash larem tole taken yaghdelano aramgenah pak eaddem

اشک هایم همانند تگرگ باریدند و به آرامی پاکشان کردم

 

اِئزِمَه دِئدِم اَیَه، بیر گینی گِئریم سَنِه

Eazemah deadem ayah bir gini gearim sanah

به خودم گفتم، اگرروزی تورا ببینم  

 

سوُرشیم بوُ سِئزِه سَندَن، سَنَم ایستِنگ مَنِه؟

Soreshim bo seazeh sandan sanam istiyng maneh

این حرف را از تو بپرسم (که) تو هم مرا دوست داری؟

- - - - - - - - - - - - - - - - - -

* عکس اثر استاد فرشچیان

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 و ساعت 16:3 |

         

هرگز نمی توان برای اعدادی که درهمیشه ی زندگی مان با آن ها ارتباط داریم، تقدم و یا تاخری قائل شد. اما در بین شمارگانی که هیچ یک بدون فلسفه اختراع و خلق نشده اند، یکی دو عدد سرآمد بقیه قرار گرفته و درطول قرن های گذشته، و به استناد اسناد تاریخی و سنگ نبشته ها، همیشه مورد تقدس اقوام و مردمانی که با آیین های متفاوتی درکنارهم زیسته اند، قرارگرفته است.

صرف نظر از اشتراکاتی همچون لهجه و گویش وزبان ، شاید کمترعددی مانند هفت، تا امروز بر سر زبان ها بوده است. گو این که اعداد دیگری مثل سه ، سیزده و چهل، جایگاهی درفرهنگ فولکلور همه ی اقوام داشته است. اما عدد هفت دررتبه ی رفیع تری نسبت به دیگرعددها قراردارد.

در فرهنگ وادبیات فارسی مثال های بی شماری برای عدد هفت و چهل وجود دارد که عموما درگفتگوهای روزمره ی همگان به صورتی خودرا نمایان می سازند. از جمله می توان به عبارات و کنایه های هفت آسمان، هفت خط، هفت سین، هفت قلم آرایش و...اشاره کرد.

عدد سیزده هم فراگیرترین عدد دربین کشورهای مختلفی است که عموما آن را نحس و یا شوم دانسته اند که نزدیک ترین مثال، نوشتن 1+12 درپلاک ساختمان ها است. در شهرمان بجنورد و در گویش ترکی آن، چندین ضرب المثل وجود دارد که به چند مورد از آن ها اشاره می کنیم.

یِدّه یوخِه دَدِ: درهفت خواب است

Yeddeh yohke dade.

اشاره به خواب عمیق و سنگین کسی که خوابیده است.

- - - - - - - - - - - - - - -

یِدّه بالاخانه گَرَی چِئرَی یَنگ:

Yeddeh balakhana garay chearay yang.

 هفت تا خانه باید نان بخوری .

- - - - - - - - - - - - - - -

یِدّه داغ اورتَه دَه:

Yeddeh dagh ortadah.

هفت کوه در وسط (میان)

- - - - - - - - - - - - - - -

یِدّه ایتِه نَن بیر جووالَه سالّم:

Yeddeh itenan bir jovalah sallam.

با هفت تا سگ به یک خورجین می کنم ( کنایه از تهدید شخص )

- - - - - - - - - - - - - - -

یِدّه پادشانِنگ یوخُه سِنِه گئریَه:

Yeddeh padeshaneng yokheseneh geryah.

خواب هفت پادشاه را می بیند.

- - - - - - - - - - - - - - -

یِدّه قوزِنگ ایستِن دَن سِچِریَه:

Yeddeh ghozeng istendan secheryah.

از روی هفت گردو می پرد.
+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390 و ساعت 2:0 |

سال هاست كه با شروع سال نو و تابستان ، سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري و شهرداري ها با هزينه كردن ميليون ها تومان درجهت معرفي گردش گاه ها و مكان هاي سياحتي و زيارتي درتلاشند تا براي رونق بخشيدن به اين محيط ها، افراد علاقمند را به آن جاها بكشانند.

به طور مثال براي برانگيخته شدن شور ميهني و عاطفي، عكس هاي بسيار زيبايي را با نورپردازي متفاوت و با استفاده از آخرين تكنولوژي روز به چاپ مي رسانند و در قالب كتابچه هاي تبليغي به مسافران در ورودي شهرها مي دهند و شايد همين ها انگيزه اي شد تا ميهماناني را از شهر شعر و ادب كه پا به خانه ي ما گذاشته بودند، از بجنورد به نيشابور ببريم تا خيام و عطار هم گوشه ي  چشمي به ما كنند. 

از مشهد به نيشابور را با اتوبوس رفتيم. با جمعيتي 9 نفره. در پايانه ي مسافربري مشهد بليتي را تهيه كرديم كه تايپ كامپيوتري شده بود. در حالي كه با وارد شدن به اتوبوس، رديف هاي آخر انتظارمان را مي كشيد. اتوبوسي داغ با عمري بيش از سي سال و جمعيتي مازاد بر تعداد صندلي ها كه با تاخيري نيم ساعته راه را در پيش گرفت.

همراه با ما كساني هم بودند كه براي ديدار از نيشابور و خيام به آن جا مي رفتند. اتوبوسي خسته و پر از صداهاي اضافي موتور و لرزش هاي مداوم. راننده اي تنها و بدون ميهمان دار و آب خنكي كه هرگز يافت نشد.

مسجد چوبي، اولين مقصد ما بود كه در فاصله ي 8 كيلومتري از شهر قرار گرفته بود. باغي كوچك با ورودي پانصد توماني كه اولين بناي آن مسجدي ست به ابعاد حدودي 50 متر مربع از جنس چوب و موزه اي از همين جنس در كنار آن. فروشگاهي براي فروش انواع سوغات نيشابور و فيروزه ي آن. رستوراني سوت و كور كه غذاي سرد مي فروخت و چند مغازه از جمله نانوايي سنتي آن كه تعطيل شده و تقريبا مورد تخريب واقع شده است. مقابل مسجد، حوضي كم عمق اما نسبتا بزرگ وجود دارد كه ظاهرا ماه ها بود آب آن عوض نشده بود و جز لجن سبز چيزي ديده نمي شد. درحالي كه كودكاني درداخل آن غوطه مي خوردند و شادماني مي كردند.

البته دوراهي آخر مانده به مسجد چوبي هم نشانه اي به نام تابلوي راهنما ندارد. كه بسياري با طي كردن چند كيلومتر راه اضافه، پرسان پرسان راه رفته را باز مي گردند.

سازه ي فیروزه فام خيام از دور دست ها چشم را به خود خيره مي كرد. روي پله هاي ورودي به مزار، ‌چادرهاي رنگي گذاشته بودند تا خانم ها به اختيار براي گردش در محوطه آن را به سر كنند كه نسبت به سال هاي گذشته،‌ كار تازه اي بود. خيام ، آرام و خموش در گرماي ظهري تابستاني و در زير سايه باني از شكل هندسي زيبايي كه مهندس هوشنگ سيحون برايش ساخته ، آرميده بود و درآن لحظات داغ كمتر كسي به ديدارش مي آمد. رنگ از رخسار خشت هاي فيروزه اي رنگ در انتهاي سازه پريده بود و آثار تخريب به زشت ترين شكل ممكن خودرا جلوه گر مي نمود.

         

در چند قدمي مزار اين شاعر هميشه عاشق، بر سينه ي ديوار، سنگ نبشته اي به خط خوش نستعليق به سال 1348 جا خوش كرده است كه شرح كوتاهي از بازسازي و مرمت مقبره داده و در انتها اسامي افرادي به عنوان هيات امنا آمده كه دراين تلاش سهيم بوده اند كه اينك اين سنگ خام، دچار غضب جاهلاني فرهنگي شده شده است كه خواسته اند نام برخي افراد ديده نشود. بي خبر از آن كه با شكستن يك تكه سنگ و حذف نام چند نفر، نمي توان سهم آنان را از تاريخ فرهنگي سياسي اين مرز و بوم زدود. مگر جز اين است كه تاريخ،‌ تركيبي از نيك سرشتي و زشتي ها و جنايات بشري ست ؟ و مسئولين آن جا،‌ براي حفظ امانت و امانت داري! سنگ نبشته را با تسمه اي فلزي به هم چسبانده اند تا همه ي خيام دوستان و شرق شناسان به صداقت آنان شكي نكنند.

درسكوت پر راز وآرامش بخش خفتن گاه خيام، صداي دلنشين جاودان ياد،‌ احمد شاملو مي پيچيد كه درهمراهي با استاد شجريان مي خواند و فضا را عطرآگين مي كرد و تاريخ و ستاره و شعر و موسيقي خيام، درذهن و انديشه مرور مي شد.

افسوس که بی فایده فرسوده شدیم                         وز داس سپهر نیلگون سوده شدیم

دردا  و ندامتا که  تا   چشم   زدیم                            نابوده به کام خویش نابوده شدیم

تنها جلوه ي به ياد ماندني خيام، حضور خانم راهنمايي بود كه درآن هواي گرم،‌ با اعتماد به نفس و تسلط كامل و با حوصله به سوالات همه راجع به زندگي خيام پاسخ مي گفت و با مهارت از اشكال هندسي اطرافش سخن مي راند.

فاصله ي دو كيلومتري خيام تا عطار را به ياد گذشته ها وكودكي، با درشكه رفتيم. همراه با آواز خواني سورچي نوجواني كه درحين راندن، دوبيتي هاي محلي را برايمان مي خواند و صداي آهنگين پاي اسب هاي درشكه و دشتي وسيع از گندم زارهاي طلايي رنگ و شترهاي خسته از راه كه به استراحت دركنار جاده نشسته بودند،‌ بدرقه ي راه كوتاهمان بود.

محوطه ي آرام وساكت مقبره ی عطار، ياد آور لحظه اي  شد كه درويشي از او چیزی طلب كرد اما هنگامی که با خودداری عطار روبرو شد، بدو آموخت که چگونه می توان سبکبال و سبک بار از این دنیا رخت بربست و پیش چشمان حیرت زده ی عطار و در برابر حجره ی او، سر به زمين گذاشت و روحش به آسمان پركشيد و عطار، پيشه را رها کرد و سر به شوق ديدار دوست گذاشت و آواره ي كوه و بيابان شد. و دركنار مزارش، نگارگري چيره دست به نام کمال الملک ( محمد غفاری 1227- 1319) با چهره اي پراز ابهت و اراده اي مصمم كه قرباني نافرماني در برابر مردي زورگو شد.

كاروان سراي شاه عباسي هم در مركز شهر است. با رواق هايي كه اجناسي فروشي را درآن گذاشته اند. چراغ هاي خوراك پزي و روشنايي قديمي و چرخ خياطي پايي و سيلوي گندم خانگي از جنس سفال و فيروزه ي نيشابور. گردش دركاروان سرا، تجسم روزهايي ست كه كاروان هاي حامل بار تجارتي، از حوالي اصفهان وكوير يزد، خسته و فرسوده در نيشابور فرود مي آمدند و صبح گاهان راه مشهد را در پيش مي گرفتند. هنگامه ي عصربود كه به ترمينال و يا همان پايانه ي مسافربري نيشابور رسيديم. اما براي مقصد مشهد بليتي فروخته نمي شد و دوباره همان اتوبوس هاي كهنه و سالخورده و صندلي هاي بدون شماره، انتظارمان را مي كشيد.چند دقيقه اي پس از آرام گرفتن در اتوبوسي داغ، همه را به ماشيني ديگرانتقال دادند. و با سپري شدن لحظاتي، فردي بي نام و نشان از همه خواست تا به دليل به وجود آمدن مشكلاتي براي راه افتادن، به اتوبوس ديگري بروند! كه هيچ كس از جايش تكان نخورد و با نيم ساعت تاخير به سمت مشهد حركت كرديم. تنها برتري اين اتوبوس نسبت به ماشين هاي مدل بالا كه بدون ميهمان دار بود و آب خنك هم نداشت،‌ اين است كه از شر ديدن فيلم هاي تكراري درجه ي سه فارسي در امان هستيد و فقط صداي دلخراش موتور، گوش شما را تا مشهد نوازش مي دهد.  

شايد اين بيت از زبان شيرين فارسي بي جهت نباشد تا در ذيل اين مرثيه بيايد. البته با پوزش از شما خوانندگان عزيزو محترم.

آفتابه لگن هفت دست       شام و نهار هيچي

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پي نوشت:

 هرگز از مشهد به نيشابور با اتوبوس نرويد. چون نه نوبتي دركاراست و نه زماني براي حركت تعريف شده است. اگرهم رفتيد، شماره صندلي ثبت شده در بليت ها هيچ اعتباري ندارند.

سعي كنيد تعدادتان5 يا 9 نفرنباشد.زيرا رانندگان تاكسي و آژانس هاي كرايه درنيشابور،‌ اين عبارت را تكرار مي كنند كه: سواركردن بيش از چهارنفرخلاف مقررات است. اما با حمل پنج نفر،‌ يك كرايه ي اضافه هم مي گرفتند! رفتاري ناخوشايند كه در طي چند ساعت، چهار بار براي ما و ميهمانمان تكرار شد.
+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه یازدهم مرداد 1390 و ساعت 12:30 |

صبح چهارشنبه 28/3/90 چشمان همه‌ی رهگذرانی که از کمربندی شهرستان بجنورد عبور می‌کردند، به تماشای صحنه ای نشست که چندان تازه نبود. میدان های شهدای دانش آموز و شهید فهمیده که در حد فاصل ابتدای کمربندی تا چهارراه خوشی قرار گرفته بودند، به یک باره از صحنه‌ی روزگار حذف شدند. درحالی این که پیش از این، دو میدان هفده شهریور و پانزده خرداد هم به چنین سرنوشتی دچار شده بودند. حال بماند که نصب چراغ راهنمایی در چهارراه 17 شهریور، هفته ها طول کشید. اما فقط یک سوال دراذهان عمومی برسرزبان هاست که بر اساس چه تدبیری، میدانی که سال گذشته چندین میلیون تومان به آن ها هزینه شده بود و ازنگاه کارشناسان شهری، زیبایی دوباره ای به آن بخشیده شده بود، شبانه به نخاله تبدیل شد.

اعضای شورای شهر و مسئولین شهرداری و شورای  ترافیک استان و اداره ی راهنمایی و رانندگی که ظاهرا متولی این امور می باشند تا چه حد با هم هماهنگ بوده اند.

کاش می شد ازآن همه بودجه ی بر باد رفته، برای لکه گیری کوچه و خیابان ها استفاده کرد. البته هیچ کس نظرات کارشناسی را انکار نکرده و نمی کند. اما مگرابلاغ تخریب درآینده ی نزدیک میدانی به شهرداری، تا چه اندازه گرفتار سیستم بوروکراسی ( کاغذ بازی ) است که اداره ای میدانی می سازد و بتُه جقُه به آن نقش می اندازد و اداره ای چندی بعد، همان جارا بَرمی کند و به چهار راه تبدیل می کند. شاید هم می خواهیم دیگرمیدان نداشته باشیم .

خیابانی دو سال پیش، عبورازآن، شرق به غرب بودکه سال بعد غرب به شرق می شود. بدون در نظر گرفتن نیازهای شهروندانی که باید از خدمات تاکسی و اتوبوسرانی  استفاده کنند و اهالی کوچه هایی طولانی و تنگ به نام تاتاری ( شهید علوی ) و فخران  (شهید دستپاک)، باید تاوان یکطرفه شدن آن ها را بدهند و لحظه ای روی آرامش را هم نبینند. بی آن که درطول روز حتی برای چند دقیقه، مامور و یا افسری دراین محدوه برای نظارت بررعایت قوانین، تردد نماید. اندوهبارترین صحنه درکوچه ی تاتاری، شنیدن الفاظ رکیک از زبان رانندگانی است که خلاف می رانند و ورود ممنوع را به هیچ می انگارند!

در فرهنگ مبلمان شهری و شهر سازی بجنورد؛ هنر به گونه ای دیگر تعریف شده است. در فرصتی، پیکره‌ی آن حکیم فرزانه را در میدان اصلان خان ( فردوسی ) رنگ می زنند! و در زمانی دیگر می نشانندش.

مجسمه‌ی مادری محجوب و غمگین  که کودکی بر آغوشش دارد را درمیدان پانزده خرداد به تماشا می گذارند و چندی بعد با تعویض نام چهارراه نادر به مادر، به آن جا نقل مکان کرده و نصب می شود.

نوروز امسال، درمیدان مهمانسرای سابق که به تاریخ پیوست، فرشی ترکمنی و چاروقی که بی شباهت به یک قایق نیست، معرف صنایع دستی خراسان شمالی می شود که هیچ تناسبی بین شعاع میدان و حجم هندسی آن وجود ندارد. اضافه کنیم، کبوتران سفید بالی را که در دو ضلع میدان شهربازی، درتیررس تبسم مسافرانی نشسته‌اند که هرروز، چشمشان به این دو تندیس ناموزون و بی تناسب با محیط می افتد که چشم در چشم هم دوخته اندو در سکوت، به عابران بهت زده از حجم خود می نگرند. و میدان دفاع مقدس، پس از بازسازی مجدد چند ماهه، تبدیل به آوردگاه درختچه هایی از جنس کاج نازیبا می‌شود که گویی هیچ سبزینه ای جز کاج، قصد سبز شدن در این دیار را ندارد.

      

واقعیت این است که گروه مشاوران هنری و فرهنگی شهرداری، بدون نظرداشت حجم و اندازه ی چهارراه و میدان ها، فقط مجسمه نصب می کنند و با فرایند بعدی آن هرگز ارتباط برقرار نمی کنند. نمادی از قوطی های فلزی که نمایشی از ماهی و دریا را نشان می داد و از شش ستون مربع شکل گرفته بود، بیش از سه ماه در میدان دولت ( شهید رجبعلی محمدزاده) دوام نیاورد که به واقع از نظر نگارنده، چندان مفهوم هنری از آن برداشت نمی شد و اینک درآن جا نیست. و پروانه‌هایی از جنس صفحه‌ی آهنی که پایشان بسته است! و نمادهایی که فقط در تاریکی شب و به مدد نور قوی پروژکتور می توان از آن ها بهره برد.

شمشاد زدایی هم بخش دیگری از مبلمان شهری است که در سال گذشته، بنیادش گذاشته شد. بر کندن هزاران نهال نورسته و سبز که جایشان را سنگریزه و نماهایی رنگی پوشانیدند. زدودن از حجم سبز شهری، به بهانه‌ی پر هزینه بودن آبیاری آن ها . مرمت و بازسازی جویبارها هم خود حدیث مفصلی دارد که دراین خطوط نمی‌گنجد. نصب بلوک‌های سیمانی بر روی جوی آب خیابان شریعتی شمالی و جنوبی که چندین ماه است ادامه دارد و روزانه هزاران اتومبیل ازاین خیابان پرتردد، به زحمت رفت وآمد می‌کنند. و این درحالی است که مدت زمان زیادی، عملیات بازسازی متوقف بود و فریاد ساکنین و صاحبان فروشگاه ها به گوش کسی نرسید.

متولیان امور فرهنگی و یا شورای نامگذاری، هراز گاهی برای هویت بخشیدن دوباره به کوچه یا محله‌ای، اقدام به نصب تابلوی جدید می‌کنند. از جمله در منطقه‌ای وسیع در نیروگاه که  از سالیانی دراز به نام  «بربر قلعه» شناخته می‌شد و اینک چند صباحی ست که به «صادقیه» تغییر نام یافته است و البته بی‌توجه به سابقه‌ی تاریخی قوم بربرها در بجنورد. درحالی که نسب حتی یک نفر از ساکنین فعلی این محله هم، به بربرها نمی رسد و این رفتار، جز حذف یک بخش از تاریخ فرهنگی بجنورد نبوده و نیست.

به راستی در طول روز ، چند نفر راننده‌ی تاکسی، مسافرانی را به مقصد چهاراه خیام و کمال الملک سوارو پیاده می‌کنند؟ چهارراه های باسکول و زایشگاه، هریک از چند دهه قدمت برخوردارند و نمی توان اثرات فرهنگی به جا مانده از آن ها را با نصب یک تابلوی کوتاه، از ذهن شهروندان بجنوردی خذف کرد. بد نیست کمی واقع بینانه تر به حقایق زندگی شهری بنگریم چرا که همه‌ی مناطق این شهر، پر است از انبوهی از خاطرات شیرین تاریخی گوش نواز.

آن هنگام که زغال مصرفی کرسی زمستانی شهروندان بجنوردی و پنبه‌ی مانه سملقان را با کاروانی از شتر به شهر می آوردند و درکوچه‌ی شترخانه به استراحت می‌نشستند و « ساربان محله و پای توپ و دباغ خانه و کوچه ی کاریزو قرنقه دالان و یخچال و دروازه قبله» که همه‌ی این نشانی‌های گمشده‌ی امروزین، سرگذشتی تاریخی را در دل خود به یادگاردارند. و این‌ها، همه‌ی گذشته‌ی فرهنگی این شهر هستند که گویا متولیان فرهنگی، ناخواسته در پی زدودن آثار به جا مانده از هویت محیطی کوچک هستند که از سده‌های قبل قصبه‌ای بیش نبوده است و اینک پس از تأسیس استان به شهری بی قواره و ناموزون تبدیل شده است.

مرکز استانی که که با بارش اندک بارانی درزمانی کوتاه، میدان مرکزی آن به دریاچه ای تبدیل می شود و رهگذران متعجب و به دام افتاده در سیلاب، انگشت به دهان، به هزینه های فرهنگی درجهت توسعه‌ی مبلمان شهری، توسط متولیان شهرمان می‌نگرند.

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

* روزنامه خراسان / سه  شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۰

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در پنجشنبه سی ام تیر 1390 و ساعت 14:30 |
            

                    

                    

پیشینه ی این تفریحگاه خاطره انگیز، به سده ی قبل برمی گردد. آن هنگام که شهریارجاده ها، بی خبر ازاحوال رعیت و به قصد زیارت عتبات و سفر، با کالسکه و درشکه و اسب، درجاده ها می تاخت و اردوی شاهی برپامی نمود. که دریکی از همین مجموع دیدارها، شبی را در بش قارداش* به صبح رساندو بنا براین شد که سردار مفخم**، حاکم منطقه بجنوردو اسفراین و استرآباد، تاسال بعد بنایی درخورو چشمگیر درکنار چشمه ی خروشان آن احداث نمایدکه صفیر توفنده ی گلوله ای پراز خشم مردمی ستم دیده، درمسیر جاده ی شاه عبدالعظیم اورا به  ابدیت پیوندداد و سفری دوباره به این دیار  انجام نشد.

اما سال ها بعد، مقبره ای خانوادگی زینت بخش ستیغ سخت کوه های ستبر بش قارداش شد که با تغییراتی درطی سال ها، به شکل امروزین آن به یادگارمانده است. و همین زیبایی ترکیب شده با درختانی کهن از چند صد سال پیش، انگیزه ای است برای بسیاری از شهروندان بجنوردی و مسافرانی که از مسیر بجنورد در رفت و آمد هستند تا شبی را درآن جا بگذرانندو فارغ بال و آسوده خاطر به تماشای زیبایی های آن بنشینند.

اما از سال ها پیش ودر روزهای جمعه که هنوز مردمان این کهن دیار دل به تکنولوژی نبسته بودند، صبح گاهان و پیش از طلوع اولین طلیعه ی خورشید، باپای پیاده به سمت  بش قارداش را ه می افتادند، تا قبل ازتابش نورخورشید به استخر، تن گرم و خسته ی خود را به دلِ آبِ گوارای چشمه ی جوشان بسپارند. که این سنت هنوز همچنان در بین عده ای بی شمار از علاقمندان حفظ شده است و در طول سال با گذشتن از کوچه با غ هایی با دیوارهای کاهگلی قدیمی و گذر از باغ های سر سبز، به تجدید خاطرات گذشته ها می پردازند.

بوی علف  باران خورده از تاریکی شب که با اولین نورافشانی خورشید، شبنم خواب سبزه ها را می چیند، هوا را عطر آگین کرده است. و جویباری پهن وعمیق که آب را به سوی دور دست ها می راند. باغ های پردرختی که باید اززیرِشاخه های آویزان شده به زمین آن بگذری. درختان کهنسال توت، چشم رهگذران و علاقمندان پیاده رفتن به بش قارداش را به خود می خواند. و صدای چهچهه ی پرندگان صبحگاهی آن، همه را به شوق می آورد.

قبل ازرسیدن به روستای خداقلی، مسیر کنار رودخانه آغاز می شود که زیبایی های دلفریبی با خود دارد. حاشیه رودخانه و ریزش مدام آب از بلندی های آن، تا بش قارداش همراهی ات می کند. هم آواز با پرندگانی که درباغ و مزارع جست وخیز می کنند، قورباغه هانیز سرود خوان لحظه های خود هستندکه گروهی کنار رودخانه به تماشای آفتاب نشسته اندو تعدادی با ماهی ها دربازی اند. با گذشتن از مجموعه باغ ها ومزارع وسیع کشاورزی که درزیرنورخورشید، دورنمای زیبایی را پدیدار کرده اند، به بش قارداش

 می رسیم. عده ای درکناردرختانی که سایه گسترده اند، بساط چای روی آتش را برپاکرده اند و گروهی در پی یافتن چوب برای گداختن آتش که غذای خودرا باآن آماده کنند.

بش قارداش چند سالی ست که بازسازی دوباره ای به خود دیده  و استخری نوساز با ماهی های قرمز که هدیه ی کسانی ست درنوروز هرسال که درآن جا رهایشان می کنند. صبح جمعه، شلوغ ترین روزها در طول سال است. میهمانان و مسافرانی که برای صرف صبحانه با خانواده و دوستان به آن جا می آیند.

با پایین آمدن از پله های سنگی برای دیدن استخر، بوی خوش گل یاس، مشام آدمی را عطرآگین می کند وازدوسوی آن، این گل زیبا، بوی جاودانگی اش را یادآورمی شود. بش قارداشِ خاطره انگیز، مکانی ست برای نسل هایی که آمدند ورفتند و خاطراتی فراموش ناشدنی و ماندگار از روزهایی که دل به آن جا می سپردند، برایمان به یادگارگذاشتند. با آبتنی در پاک ترین چشمه ای که اینک خشکیده ودیگر امیدی به باروری آن نیست. آنانی که هرصبح درفصل های بهار وتابستان به آب سلامی دوباره می ‌‌‌‌‌‌کردند.

                                    .........................................................................................................................................................................................

* بش قارداش، منطقه ای درکیلومتر 6 جاده بجنورد، اسفراین

** یارمحمد خان ایلخانی شادلو ملقب به سردار مفخم  (1255- 1299) 
+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 و ساعت 1:15 |
بابا امان

ازچند دهه پیش که ورزش کوهنوردی دربجنورد بخواهد خودرا به جوانان و دیگر طبقات اجتماعی بشناساند، کوه باباموسی(۱) به دلیل نزدیک بودن به شهر، بیشتراز دیگر ارتفاعات اطراف بجنورد مورد استقبال علاقمندان قرار گرفت. روزهای جمعه، قبل ازطلوع سپیده دم، انبوهی از جمعیت جوان، به شوق دیدار با طبیعت زیباوسرسبز، پا به کوچه های تاریک روشن می گذارند و رو به کوه بابا موسی گام برمی دارند. با گذشتن از قبرستانی قدیمی و یخچالی که یخ طبیعی به تشنگان فصل گرما هدیه می کرد و اینک خیابانی درآن جا، خود نمایی می کند، به کوچه باغی بلند وطولانی می رسیدیم که دیگراز باغ های سبزپردرختش هیچ اثری نمانده، جز چند گندم زار و مزرعه ی کوچک دهقانی.

روستای کلاته ی باقرخان، بر سر راهی ست که برای رسیدن به پای کوه، باید از میانه ی آن بگذری و درخروسخوان سحری، چشم بردیدن مناظری بگشایی که هرگز خوشایند آن لحظات نیست. بوی نامطبوع برآمده از سیستم تصفیه ی فاضلاب شهری وکارخانه ی آسفالت شهرداری، هر صبح کوهنوردانی را همراهی می کند که می خواهند از مسیر قبرستان تازه تاسیس، به شوق تنفس هوای پاک، سر به کوه بگذارند و ساعاتی را در دل طبیعت بگذرانند. با عبوراز روستا، میسر پیش روتا پای کوه، به دلیل استفاده ی هر روزه ی از آن  همچون ماری به رنگ سفید خودنمایی می کند. که با بالارفتن از صخره های کوتاه وبلند، به سینه کش کوه می رسیم. لحظه ای نفس گیر که بسیاری به استراحت می نشینند و چشم به دورنمای شهری می اندازند که اینک رشدی بی قواره کرده و از زیبایی پیشین خود دورشده است.

شهری که تا دو دهه پیش، عمارتی بلند را به خود ندیده بود. اما این روزها درهر کوچه و پس کوچه اش، بناهایی چند طبقه به خانه های کاهگلی دهن کجی می کنند. با رسیدن به مرتفع ترین نقطه ی باباموسی، به سمت بوستان باباامان سرازیر می شویم. دره هایی گاه عمیق و پهناورکه میهمان صدای آوازخوانی جوانانی می شوند که همصدا با هم، تصنیفی از گذشته ها را زمزمه می کنند. راهی از کف دره و در مسیر رویش بوته های وحشی و علف های تازه ای که از خیسی شبنم، هنوز با تابش ملایم نورآفتاب، جانی نگرفته اند.

زمانه دیگر تغییرکرده و هریک از کسانی که دراین مسیر  طی طریق می کنند، دل خودرا برای مشغول شدن در راه به چیزی خوش کرده اند.گوش سپردن به موسیقی دلخواه از طریق گوشی که دیگر هیچ نمی شوند، جز صدای خواننده ای که می خواند.

وشاید با آن به آرامش می رسند و حس می گیرند.

وزش نسیمی خنک، خبر ازنزدیک شدن به باغ های باباامان(۲) را می دهد که باپشت سر گذاشتن یکی دو دره ی کوچک وسبز، به محوطه ی جنگلی می رسیم. و باباامان و چشمه ی پاک و گوارایش که صدها سال است می جوشد. با  چنارانی کهن سال به قدمت چند سده که در پناه آن ها، هزاران هزارمسافر خسته ی از راه آمده، سر به بالین سایه اش گذاشته اند وفارغ از همه ی دلهره های زندگی روزمره، درآرامش به خوابی دلنشین فرو رفته اند.

آرام آرام، کوهنوردان پس از صفا دادن تن و جان با آب چشمه، سفره ی  صبحانه را در کنار استخرهای زیبا برپا می کنند وچای گوارایی را که درظرفی فلزی به نام کندیک(۳) دم کرده اند ، می نوشند و خستگی راه را پشت سر می گذارند. صبح جمعه، پارک باباامان میعادگاه کسانی ست که دل به گویی چرمین بسته اند و ساعت ها در محوطه ای وسیع به بازی فوتبال می پردازند. زمان به سرعت  می گذرد و دل کندن از بوستان زیبای باباامان هم به سادگی میسر نیست. اما چه باید کرد. فردا روزکار است و فردایی دگر.

...............................................................................................................................................

1/  رشته کوه بابا موسی درظلع شمالی شهرستان بجنورد قرار گرفته است.

2/ بوستان بابا امان که درگویش ترکی بجنوردی، بامان خوانده می شود کیلومتر 10 جاده مشهد به بجنورد واقع شده است که تاپیش اززمستان 1357 نوعروسان راهمراه با جمعیتی از میهمانان، پس از پایان مجلس عروسی  به آن جا می بردند و در دل شب تا ساعت ها با نواختن سازهای محلی، پای کوبی می کردند.   

3/ کندیک، قدیمی ترین ظرفی ست که برای جوشاندن آب و دم کردن چای، از آن استفاده می شود. البته بیشترین مصرف آن درگذشته ها، بین اقوام ترکمن مرسوم بود که درحال حاضر کمتر مورد استفاده قرار می گیرد. اما کوهنوردان بجنوردی همچنان با ارادت، ازاین ظرف، استفاده ی مفید را می کنند.

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390 و ساعت 15:46 |

                         

 کتاب ایام بی شوهری، با نام نسترن رها که احتمالا اولین نگارش چاپ شده ی اوست، با زبان طنزی تلخ روانه ی بازار شده است. نویسنده ی کتاب که خود مجرد است از روزهای تنهایی در زندگی اش می گوید و آروزهایش که هرگز کسی آن را نشنید. نگاه او به زندگی تنهایانِ جامعه ی ایرانی، ازدید افرادی متفاوت از هم بیان شده و از منظر روانشناسی و جامعه شناختی کشورمان، شاید قابل تحلیل باشد. او رنج تنها زیستن را از زمان پایان تحصیلات دانشگاهی اش با خود بر دوش می کشد و از نگاه خودش، جامعه ی بسته و سنتی را عامل تنها ماندن همه ی زنان ودخترانی می داند که حقی از آن ها گرفته است.( ص 10)

 اندوه و تنهایی راوی داستان، عمیق تر از آن است که درقالب کلمه بگنجد. او نماد دخترانی ست که از بد روزگار، درخلوت خود، تنها زیستن را پیشه کرده اند. نویسنده ی داستان، به شیوه ی قابل قبولی، روزهای کودکی و نوجوانی خود را به هم پیوند داده و بدون رعایت ترتیب زمانی، از دل مشغولی های خود می گوید. لحظه ای به گذشته می اندیشد و دمی به آینده سفر می کند. گاه خود را درسال های پیش رویش می بیند که می خواهد مادر باشد و حس روزهای مادرشدن را به خود می گیرد. همراه با دختری که با او در ضمیرش نفس می کشد.

دختری با نام ثمین بهارکه او را تا سه سالگی اش همراهی می کند( ص 21 ) با او به سخن می نشیند و از غم تنهایی اش می گوید. او صدای اعتراض نسل جوانی ست که به جستجوی خود در زندگی معمولی رفته است و با نگاهی منتقدانه، شیوه ی معاشرت و زیستن و اندیشیدن های سنتی جامعه را به زیر تیغ نقد خود برده است. همانند بسیاری از هم نسلان خود دچار نگاهی می شود که آن  را در نوجوانی حس کرده است. حسی که در لحظه های نوشتن، با او بوده است. اما گامی برای رسیدن به آن بر نمی دارد. در صفحه ی 51 عبارتی را از زبان دلش می گوید که شاید می خواست یکی از از آن زن ها باشد. برای شروع یک زندگی ساده.

 ایام بی شوهری؛ انبوهی از خاطرات ریزو درشت دخترانی ست که هریک راهی جدا ی از هم پیشه می کنند. همه ی دوستان نسترن تن به ازدواج می دهند و او با لجاجت، خواستگارش را مگس می خواند.(ص 57). قصه ی ایام بی شوهری، جز رها، قهرمان مشخصی ندارد و همه ی نقش آفرینان به آرامی به روی صحنه می آیند و آرامتر محو می شوند. رها از همه می گوید. از دوستان دانشکده و همکار اداری خود که سخت به زندگی مشترک می تازد و زندگی متاهلی را چنین تعریف می کند:

« یه تکرار احمقانه از دو نفر که به ضرب و زور قواعد رسمی به هم گره خوردند و همه زندگی شون تحمل، سکوت و تلاش برای زندگی خود هستش. همزمان همدیگه رو می پان».(72)

نسترن رها، در بخشی از روایتش، خودرا از قید وبند های مرسوم سنتی می رهاند و از زبان کسانی سخن می گوید که در همه ی طیف های اجتماعی جامعه ی سنت زده ی گرفتار در هجوم مدرنیسم، گیر افتاده اند. دربخشی از کتاب عباراتی را با جمله ی " دلم می سوزد " آورده که شاید نقطه ی عطف این دل نوشته باشد. زیرا پیش ازآن که ایام بی شوهریِ دختران مجرد را واگویه کند، درددل زنانی و مردانی ست که خواسته و ناخواسته، تن به رفتاری در زیر یک سقف داده اند که پس از طی مدتی، خسته از ادامه ی راهند. اما اجبارها و باید ها، مانع از برزمین گذاشتن بار زندگی مشترک از روی دوششان است.

..................................................................................................

نسترن رها (1347)، ایام بی شوهری ، انتشارات ققنوس، چاپ دوم 1389   

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390 و ساعت 14:0 |

پریسا *

پرده را کنارزد و نور صبح گاهی خورشید، یکباره به درون اتاق آمد.

صدای چهچهه ی  پرندگان که روی درختان کهن سال حیاط با شادی می خواندند، به گوشش رسید.پنجره را بازکردو هوای خنک، صورتش را نوازش داد.

از پله ها پایین آمد و بر لب ایوان نشست وبه تماشای پرندگان پرداخت. سال ها بود که همه ی فصل ها را در این خانه پشت سر می گذاشت. صدای زنگ بلند شد و آرام به طرف در رفت وآن را گشود و با تعجب، دخترکی متبسم با گونه های گل انداخته را دید که دسته گلی به سویش گرفته. احساس کرد هرگز اورا ندیده است. اما با لبخند پراز مهر دخترک که به گذشته هایش سفرکرده بود، به خودش آمد و با شوق به آغوشش گرفت.

روبه روی هم نشستند و دستان دخترک را به گرمی تمام، میان انگشتانش می فشرد. هردو در سکوت به هم می نگریستند و می گریستند. شوق دیدار پس از هجده سال، مانع از این می شد که کلامی به زبان بیاورند. نامش را پس از لحظاتی به او گفت و اما ذهنش دیگر چیزی را یاری نکرد.

زنی با موهای بلند و رها که بر روی شانه هایش ریخته بود و سیاهی آن را دیگر نمی شد درلابلای موهایش یافت. گذر زمان، چهره اش را رنجیده تر کرده بود و انگار هردو می خواستند لحظاتی طولانی را چشم از چشم هم برنداشته و همدیگر را بنگرند. اماآموزگاز مهربانی، دوباره او را خوشامد گفت ومتعجب از این که چگونه توانسته در شهری شلوغ اورابیابد. دخترک درحالی که بغضش را فرو می داد، شرح جستجوی چندین ساله اش را گفت که تا دیروز موفق به یافتن نشانی محل زندگی اش شده بود. هردو سرخوش وخندان، به مرور خاطرات سال های گذشته پرداختند. این که معلم جوان آن روزها، هرگز درروزی که با یاد و نام آن برگزار می شد، از کسی هدیه ای نمی گرفت. جز نامه ای که برای او نوشته باشند. روز معلم برای او، سرشاراز  احساسات پاک و دلنشینی بود که از چهره ی کودکانی معصوم به خود می گرفت و تنها خواسته اش از آن ها، نوشتن نامه ای بود که درآن، از هرآن چه دوست دارند برایش بگویند. و شب هنگام در اولین فرصت، یکایک آن ها را می خواند. دخترکانی که از غم تنهایی خود گفته بودند و گاه از مشاجره ی پدر و مادرخود حرف به میان آورده بودند و کودکانی که آرزو می کردند که ای کاش معلمشان به جای مادرآن ها می بود. هردو می خواستند دوباره نامه های کودکی دانش آموزان هجده سال پیش را ببینند و معلم مهربان، به سراغ صندوقچه ای رفت که در همه ی سال های آموزش الفباء، یادگارهایش را درآن پنهان کرده بود. دخترک لحظه ای پیرامون خود را نگریست و تازه متوجه زیبایی های اتاق شد .قفسه ها پربودند از کتاب های رمان ایرانی و خارجی  که درآن مرتب چیده شده بودند وتابلوهای خط نستعلیق که امضای معلمش پای آن دیده می شد. پیکره ی کوچکی از نیما و شاملو و عکس غم گرفته ی  فروغ که به سینه ی دیوار چسبیده بود و تصویری از جوانی معلم سالخورده.

نامه ها را یکایک گشودند و دخترک به آرامی که گویی در کلاس درس نشسته، شروع به خواندن آن ها کرد و معلم مهربان درحالی که سرش را میان دست هایش گرفته بود، گریستن را آغازید. احساس کرد دخترش است که برای او نامه می خواند. اما او هیچ گاه مادر نشده بود و هرگز کسی او را بدین نام خطاب نکرده بود. خورشید، در حال گذر از آسمان خانه ای بود که دخترکی با شوق، از لابلای نامه ها، گذشته ی کودکی اش را جستجو می کرد. لحظاتی بعد، هنگامه ی وداع بود و معلم تنها، تنهاتر شد.

........................................................

*نام دخترکی که به سراغ آموزگار کلاس اولش رفته بود. 

 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 و ساعت 0:17 |

 هر بامدادان که از خواب بر می خاست، حیاط سنگفرش پر ازدرخت را  می دوید و به زحمت، درِ چوبی بزرگی را به سوی کوچه می گشود که لحظه ای قبل، مادرش با پاشیدن آب و جارویی که کشیده بود، بوی نمناک کاهگل را در فضا رهانیده بود. از سر شوقِ دیدار، دلهره و اضطراب همراهش بودند که گاه نفس های عمیق می کشید و چشم به انتهای کوچه می دوخت تا سایه ای از دور را ببیند. اما به نظرش زمان ایستاده بود، تا او هم به مدرسه اش نرسد. می رفت و می آمد و  افق را می نگریست، تا آن که رخسارش از دور نمایان می شد و دیده اش به شمایل او می افتاد و درسکوت، با چشمی نگران و قلبی لرزان به بدرقه اش می نشست و آن قدر نگاهش می کرد تا از دیده ی چشمش دور می شد. سرش را به زیر می انداخت و تا انتهای کوچه ی باریک، ترانه خوان می شد.

کتاب هایش را زیر بغل می زد و از کوچهِ باغ کناری خانه شان، راه را به پیش می گرفت و با او به سخن گفتن می نشست. می گفت و می گفت، تا به مدرسه می رسید. تا پایان تحصیلاتش، زمانی نمانده بود و باید با جدیت درس می خواند تا از دیگر دوستانش عقب نماند. اما هر روز صبحگاهان که او را در خامشی نگاه بدرقه می کرد، دیگر دلش با او همراه نبود. احساس می کرد هنوز بر سر کوچه ایستاده تا دخترک را با موهای بافته اش که بر سر آن ها روبانی قرمز گره خورده بود ببیند و هیچ نگوید و برود.

با کتاب های که همچون صلیب بر سینه اش  می فشرد و چشمانی که نگاهش را از همه می دزدید. گویی جز خودش کسی را نمی دید تا چه رسد به پسرکی نوجوان که هرروزچشم بر او می دوخت و به تمنای نیم نگاهی، دل به او سپرده بود. تابستان از راه رسید و هنگامه ی رفتن به سربازی بود که درآن روزهای آتشین، سرها می باختند. با اندوهی لبریز از عشقی مقدس، سر تسلیم در برابر سرنوشتی نانوشته نهاد و ترک دیار کرد و بدان امید که روزی خواهد آمد و با او آغازی دوباره خواهند داشت. سالی که برگشت، او عروس شده بود و دیگر هیچ. وهرگزدخترک را ندید. سال ها از پی هم گذشتند و هریک، راهی جدای از هم را پیشه کردند و کودکانی که طی سال ها به ثمر نشسته بودند، ریشه می دوانیدند. ناگه، عفریت مرگ، مردش را ربود و اینک او زنی بود تنها، در آستانه ی فصلی سرد از زندگی پر از رنج خویش که بر دوش، مسئولیتی تازه داشت. فرزندانش را به سختی سامان می داد و دم بر نمی آورد. سال ها گذشت، تا در میهمانی که یاران کوچه های کودکی به پا داشته بودند، دخترک را نشانش دادند و چشم در چشم هم ایستادند. میزبان، مرد روبرویش را، پسرکی نشانی داد که سال ها پیشتر در محله ای، با هم روزگار را به سر می بردند. اما زن او را نشناخت.         

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 23:0 |

 

پسر رعیتی با دیدن دختر ارباب در محوطه ی حکمرانی پدرش، به یکباره عاشق و شیدای او می شود.که پس از  مدتی به خاطر تغییرات رفتاری، مادر پسرک متوجه عشق آتشین او به دختر ارباب شده وبه مخالفت با این ازدواج می پردازد. تا آن جا که پسرش را به خاطر نداشتن پدر، از رویارویی با ارباب منع کرده و از بیرحمی او سخن ها می رانَد.

اما پسربه تنهایی خواستگاری می رود که بابت این جسارت، تنبیه بدنی هم می شود. در حالی که او هم چنان بر علاقمندیش اصرار می ورزد، تن به قبول شرطی از جانب جناب سرهنگی که دوست ارباب است می دهد. مبنی بر این که اگر روسری 30 نفر از دختران و زنان را بیاورد، ارباب او را به دامادی خود بپذیرد. 

ناگفته پیداست که یک داستان عشقی عاطفی، به یک اتفاق سیاسی رخ داده در 1314 پیوند خورده است ( ماجرای کشف حجاب اجباری توسط عوامل نظمیه ). این نمایش نامه ترکیبی بود از زبان معیار و لهجه ای شبیه جنوب کشور و فارسی بجنوردی که لحظات انتهایی آن با تصنیفی عاشقانه با لهجه ی کردی خراسانی به پایان رسید.

سوال این جاست که چگونه باید این اجزای پراکنده را به هم متصل کرد؟ گفتمان به کار رفته جای تامل بسیاری دارد. آن هم از زبان مادری در سال 1314 که جز فحش و نفرین کمتر کلامی مهر آمیز از او شنیده می شود. از جمله عباراتی مانند: بی همه چیز، گور بابای بقیه، گور بابات خندیدی، مَنِه کُشتی تویِ بی شرف،کدوم گوری بودی، تو چه غلطی مُکُنی.کاش می شد مادر را کمی مهربان تر نشان داد. چرا که از ابتدا تا انتهای این نمایش نامه، غر زد و فرزندش را نفرین کرد

 برخی از اصطلاحات به کار گرفته در این نمایشنامه از اساس بجنوردی نبوده و بیشتر سلیقه ی نویسنده در آن به کار رفته است. برای مثال عباراتی مانند: وِل دی، تو را چِتَه! که بسیار بعید می نمایاندکه این الفاظ در سال 1314 مورد کاربرد واقع شده باشند. و در نهایت کلمه ی « خا » که واژه ای است با معانی متفاوت که در حالات مختلف گفتاری به کار می رود که در مواردی به نظر می رسد بیش از حد معمول از آن استفاده می شود.

به راستی اگر این کلمه در لهجه ی بجنوردی وجود نداشت، نویسندگان نمایش نامه و برنامه های گفتاری و محاوره ی محلی، از چه واژه ای باید استفاده می کردند!

مثال فارسی « نه خانی آمده، نه خانی رفته » در بخشی از داستان از زبان قهرمان قصه بیان می شود که منظورش همان ضرب المثل « نه به باره، نه به داره » است که احتمالا دلیل کاربرد آن، تکرار کلمه ی خان است که خواسته اند به غنای فرهنگی آن بیفزایند! زیرا مادر  ازعاقبت و آینده ی کار غیر عقلانی پسرش نگران بود که این ضرب المثل اشتباه را از زبان او شنید.     

نقش جناب سرهنگ را که باید مردی پر سن وسال اجرا می کرد، فردی در نقش او سخن می گفت که صدایش به جوان ها بیشتر شباهت داشت تا شخصیت یک آدم جا افتاده. وکوتاه سخن این که، برای نوشتن این نوع گفتگوهای رادیویی، باید کمی بیشتر تمرین کرد و گاهی هم به دنیای پژوهش و فرهنگ فولکلوریک بجنورد نگاهی انداخت تا با بهره گیری از تجربیات افراد کهنسال، کار و اثری محکم وماندگار به یادگار بگذاریم و بیاموزیم که اشتباه نپژوهیم.

    

* تاریخ اجرای نمایش 23 / 7 / 89 ساعت 40/ 13 از واحد صدای

مرکز خراسان شمالی.

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 و ساعت 19:23 |

( صنم )

یُخُدِنگ ایندِه یَچَن یا سَنِه گِئرمَسدِم مَن

Yokhodeng indiyachan ya sane germasdem man   

                                             نبودی تا حالا، یا من تو را نمی دیدم

ایندِه که گلَد دِرَنگ باخ که نَه سَر مَستم مَن

Inde ke galeddrang bakh ke na sarmastam man      

                                             اینک که آمده ای ببین، چه سرمستم من

تانِه مَسدِم سَنِه مَن، اما شیرین گَلدِه گِئزِم

   Tanemasdem sane man ama shirin galde gezem                                       

                                             تو را نمی شناختمت ، اما به چشمم آشناآمدی

هَر ایش اِئدِّم که گَلیم، راستِنِه اُلمَدِه ایزِم

Har ish eddem ke galim rastene olmade izem           

                                             هر چه کردم(به نزدت) بیایم، راستش خجالت کشیدم

سَنِه گِئردِم اُتِرِدِّنگ ، اِئز خیالِنگ دَه بارَنگ

Sane gerdem otereddang eaz kheyaleng da barang  

                                             تو را دیدم نشسته ای و در خیال خودت (فرو رفته ای)

مَنَه خوش گِئشدِه اُگیجَه که گِئردِم سَنَم بارَنگ

Mana khosh geshde ogija ke gerdem sanan barang 

                                            به من آن شب خوش گذشت که دیدم تو هم هستی

اُگیجَه دَن سُره من ، یادِنگَه دیشدِم هر گین

Ogijadan sora man yadenga dishdem har gin          

                                             ازآن شب به بعد هر روز به یادت افتادم(بودم)

اِئزِمَه دِئدِم اُلَر، تا سَنِه گِئریم بیر گین

Ezema deadem olar ta sane gearim bir gin              

                                             به خودم گفتم آیا یک روز خواهد شد تو را (دوباره)ببینم؟

دانِشیم مَن سَنیچِن قوشنِه مِزِنگ خاطِرَسه

Daneshim man sanichen ghoshnemezeng khaterase

                                                برایت از خاطرات همسایه مان حرف بزنم

کیچی لِقدَن بارِدِه یادِم دَه بیر شاعِره سَه

Kichi leghdan barede yadem da bir shaerase           

                                            از کودکی یادم بود  از شاعره ای

اما ایستیَم سَنَه دیم که خوش گَلِدِّرَنگ صَنَم

Amma istiyam sana dim ke khosh galedderang sanam

                                             اما می خواهم به تو بگویم که خوش آمدی (ای ) صنم

مُنِه بیل، بیرِه اُلَردَن که سَنِه ایستیَه مَنَم

Mone bil bire olardan ke sane istiya manam         

                                              این را بدان ، یکی از آن هایی که تو را دوست دارد، منم
+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در جمعه نوزدهم فروردین 1390 و ساعت 13:50 |
حلول سال نو رستاخیز طبیعتی ست که ما را به خود می خواند.

همراهیتان با تولد دوباره ی زمین در آغازی دیگر از سال نو مبارک و روز هاتان پر از شادمانی باد.

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه دوم فروردین 1390 و ساعت 3:2 |

ايرانيان عهد كهن،  متناسب با شرايط پيش آمده در طول سال هاي پيش رويشان، آيين هايي را به واسطه ي مهر و دوستي با طبيعتي كه در آن، روزها را به شبِ تاريك و ظلماني مي سپردند، بر پا مي داشتند. از پرستش ماه و ستاره وخورشيد، تا آتش كه با آن، به نبرد با اهريمن سياهي مي پرداختند.

با كشف آتش، انسان ها آموختند كه با آن جز به مِهر سخني نگفته و آن چه در دل دارند، با صميمتي سرشار از صداقت و پاكي با او بگويند. وبدين گونه كه قرن هاست آتش از ديد انسان ها،  مظهر پاكي شناخته شده است. و باورهايي كه ريشه در آيين هاي تاريخي اين مرزو بوم داشته اند، تا امروز و فرداهاي پيش رويمان، با ما همراه بوده و خواهند بود .

از جمله ي اين سنت هاي كهن در شهرمان بجنورد، گرامی داشت مراسم چهار شنبه سوري است كه در غروب آخرين سه شنبه (شب چهارشنبه) هر سال بر پا مي گردد. همراه با غروب آفتاب ، دختران وپسران نوجوان، با سر كردن چادر و پوشاندن صورت خود، به درِخانه ها مي رفتند و با كوبيدن ملاقه به آن، اين شعر را به زبان تركي تكرار مي كردند:

 خَلِي خَلِي خَلتَمِه به 

 khaley khaley khaltame be                      

  خاله خاله كيسه ام را بده 

 ديشي دَكِه كَُلتَمِه بِه

 dishi dake koltme be                                       

كلاهم را كه در سوراخ است بده

 سَوا گَليَم يِمِرتَمِه بِه

 sava galyam yemertame be

فردا مي آيم تخم مرغم را بده

با شنيدن صداي دلنشين و نوای موزون كودكان ونوجوانان ،كساني كه در خانه به   انتظار آنان نشسته بودند، در را مي گشودند وبراي هر يك از آن ها خوراكي هاي ازقبيل نخود ، كشمش،گردو، سنجد ونقل و نبات وتوت خشك به داخل ملاقه شان مي ريختند.كه گاه چند شاهي هم به كوچك ترين بچه داده مي شد.

 لحظاتي بعد با تكرار همان شعر، مقابل خانه اي ديگر بر زمين مي نشستند و ملاقه را بر در مي كوفتند. با بازگشت كودكان به خانه هاي خود، بزرگ خانواده، كوزه ي آبی را كه از سال گذشته استفاده مي كردند، به ميان جمع مي آورد تا بر اساس باوري سنتي كه بدان اعتقاد داشتند، همه ی اعضای خانواده، آب دهان خود را به داخل کوزه انداخته، تا درد و بيماري ها، ازآن خانه رخت بر بندد. و با انداختن سكه اي به داخل آن، به پشت بام رفته و كوزه را به پايين رها مي كردند. کسانی هم با شكستن يك دانه تخم مرغ و يا يك نعلبكي، با ديگران همراه مي شدند.

شب هنگام، بزرگ ترها آتشي وسيع مي افروختندو با پريدن از روي آتش وگفتن:

 چِلّه چِخدِه ، بُهار گَلدِه          

Chellah chekhde bohar galde

چله در آمد( رفت ) بهار آمد

دَنَه دَنَه نار گَلدِه

Dana dana nar galde

دانه دانه انار آمد

 اين آيين كهن و باستاني را گرامي مي داشتند.

از ديگر آيين هاي مربوط به آخرين چهارشنبه سال، پختن آش مَستووَه mastovah يا همان ماست آبه بود که تقریباً  همه ی خانواده ها شب را با خوردن آن سپری می کردند.      

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 و ساعت 23:56 |

محل سابق سینما سعدی

با شروع به کار مدارس، سینماهای سعدی ومولن روژ برای پرهیز از رکود فروش فیلم، از طریق هماهنگی با مدیران برای نوبت صبح مدارس، فیلم هایی رابه شکل نیم بهاء نمایش می دادندکه ازین رهگذر، تماشای فیلم نصیب دانش آموزان دختر و پسری هم می شدکه پدرمادرشان اجازه ی رفتن به سینما را به آن ها نمی دادند.  از جمله فیلم های رایگان برای مدارس، فروغ جاودان بودکه از مراسم تاجگذاری محمد رضا پهلوی به سال 1350 درتخت جمشید شیراز تهیه شده بود.

آغاز دهه ی 50، با شکوفایی افراد هنرمندی همراه بود که تلاش داشتند فارغ از موضوعات رایج با عنوان فیلم فارسی، اثری را به روی پرده بیاورند و به همین مناسبت عنوان فیلم هنری را برای آثار خود برگزیدند. اما تا اکران در بجنورد چند ماه طول می کشیدومشتاقانی بودندکه برای دیدن این نوع آثار، به مشهد می رفتند. زیرا فیلم های اروپایی وایرانی مطرح، تا رسیدن به بجنورد، دقایق زیادی از آن ها دچار تیغ سانسور می شد.

استقبال خانواده ها هم تاثیری فراوانی در فروش فیلم داشت. به خصوص که در تبلیغات سطح شهر، عنوان خانوادگی را هم می نوشتند. دراواسط دهه ی 40، نمایش 2فیلم مذهبی، پای بسیاری از علاقمندان را برای اولین بار به سینماهای بجنورد باز کرد.خانه ی خدا (3) که گزارش کاملی بود از اعمال حج که در آن سال ها به زیباترین شکل ممکن به تصویر کشیده شده بود.

نمایش این فیلم رنگی در سکوتی آرامش بخش، همراه می شد با اشک ریزان اکثر زنان و مردانی که در آرزوی زیارت آن جا بودند. عمده ترین دلیل استقبال هم شاید نبود تکنولوژی فیلم برداری برای حجاج آن سال ها بود تا خانواده شان پس از بازگشت آن را ببینند.

دومین فیلم مذهبی، حضرت یعقوب (4) نام داشت که اشاره ای به داستان به چاه افکندن یوسف و عزیز مصر شدن وی داشت که برای برخی بزرگسالان شاید آخرین فیلمی بود که در سینما دیدند.

سینماهای سعدی ومولن روژ، سال های زیادی را در رقابتی غیر محسوس با همدیگر پشت سر گذاشته بودند تااین که اوایل دهه ی 50 سینمای ارتش به نام فرحناز در خیابان امیریه ی شمالی به راه افتاد. آن هم در شرایطی که پس از طی دوره ای کوتاه،روزهای جمعه رابا نمایش 2فیلم با یک بلیت، عرصه را برای رقیبان تنگ تر کردکه به طورطبیعی، مشتاقان سینما بیشتر به آن جا می رفتند. چندی نگذشت که 2سینمای دیگر هم برای روزهای جمعه که شلوغترین زمان نمایش بود،  همان شیوه راپیشه کردند.

این نوع اکران، برای حرفه ای های آن روزها، طلایی ترین دوره ی سینمای های بجنورد بود .زیرا آن ها می توانستند از 9 صبح تا ساعات پایانی شب، چندبار فیلم ها را ببینند. دانش آموزان هم ازین موهبت بی نصیب نبودند. بدین دلیل که سینما بهترین فرصت برای کسانی بود که مایل به رفتن به کلاس نبودند و دبیرانی هم که از ساعت 10 صبح به بعد غیبت می کردند، بهترین انگیزه برای دانش آموزانی بودند که علاقه داشتند وقت خود را در سینما بگذرانند.

مقابل ورودی سینماها، حتی در ساعات تعطیل هم محل ازدحام کسانی بود که متناسب با فصل، مواد خوراکی متنوعی را به فروش می رساندند. ازجمله زولبیای فالی،ذرت بوداده وجوشیده، باقالی،تخمه، نخودجوشیده وچوزمه (نان نازک شیرین محلی) که در پیاده رو می پختند. در روزهای گرم هم، فروشندگان آلاسکاوکیم بادیگر عرضه کنندگان موادخوراکی هم صدا می شدند و با صدایی بلندوآهنگین، رهگذران وتماشاچیان درحال ورود به سینما را برای خرید فرا می خواندند. با کمی فاصله ازین جمع، چند نفری هم با به راه انداختن بساط سرگرمی وشرط بندیِ یکی دوریالی، روزگار می گذرانیدند. بازی استادانه با 3برگ ورق (پاسور)، نواختن ضربات تند با چاقویی نوک تیز بین انگشتان که کف دست برروی سطحی صاف قرارمی گرفت وتاس بازی با لیوانی دربسته وتیر اندازیِ یک ریالی به سوی هدفی 2 متری؛ از مجموعه سرگرمی هایی بودکه بیشترین رونق آن، روزهای جمعه بود. اطراف و روبروی سینماها چندین مغازه ی خوراک پزی فعال بودندکه غذاهایی ازقبیل انواع ساندویچ، خوراک لوبیا، جگروآبجو را به فروش می رساندند. برروی ویترین یکی از این مغازه ها این عبارت با خطی خوش نگاشته شده بود: « اول جگر و لقمه، بعد سینما.» اما با همه ی این اوصاف، سینماها هم در ایام سوگواری تعطیل می شدندو در آن روزها کمترکسی از فروشندگان مواد غذایی در آن جا دیده می شد.

حاشیه ی پیاده رو هم محلی برای نگهداری دوچرخه وموتورسیکلت کسانی بودکه با دادن 1یا2ریال می توانستند با خاطری آسوده 1 یا2 سئانس از فیلم را ببینند.

شیوه ی اطلاع رسانی، بدون استفاده ازرادیو وتلویزیون وبسیار آسان انجام می گرفت. جدا از پرده ی نقاشی شده ی چهره ی هنرپیشه ها و نام فیلم که از سردر آویزان می کردند، پرده ی دیگری را به ابعاد 6 تا 8 مربع رادر عرض پیاده رو در معرض دید رهگذران می گذاشتند. میدان کارگر (دروازه قبله) تا میدان شهید(ششم بهمن)و چهارراه امیریه، مناطقی بودندکه تابلوهایی ازجنس تخته وفیبر را از درختان تناور آویزان می کردند.که بر روی آن پوستر فیلم را می چسباندندو اطراف آن با خطی زیبا اسامی بازیگران نقش اول و دوم وکلماتی همچون جنگی، مهیج خارجی وخانوادگی وسراسر زدوخورد و گاه زیر 18 سال ممنوع را می نوشتند.(5)

تعویض این تابلوها عموماً با پای پیاده و گاهی از طریق حمل با دوچرخه انجام می گرفت که در بین راه، اکثر علاقمندان متوجه تغییر فیلم می شدند. برسردرسینما، بلندگویی نصب شده بودکه به هنگام نمایش، صدای آن دربیرون قابل فهم و دریافت بود ودر فاصله ی تنفس، موسیقی ایرانی که عموما ازنوع کوچه بازاری وبود، پخش می کردند.

اینک که بیش از3دهه ازآن روزهامی گذرد، درمی یابیم شهری کوچک و کم جمعیت، فعالیت 4 سالن سینما را به خوددیدو در مقطعی چند ساله،3 سالن هم زمان فعال بودند که پس از گذشت مدتی کوتاه این تعداد به یک عدد تقلیل یافته است. آن هم با بنایی قدیمی و کهنه وبا کمترین تحرک در زمینه ی پیشرفته ترین فن آوری درعرصه ی صدا و تصویر .

.....................................................................................

 

 3/ این فیلم که گفتارش را ابراهیم گلستان (1301) نوشته بود، با کارگردانی ابوالقاسم رضایی وفیلم برداری برادران امیدوار،آماده ی اکران شد ودر آذر 1345 به مدت 45 روز در 11سینمای تهران به نمایش درآمد.(روزنامه ی اطلاعات 14/10/1345 )

ناگفته نماندکه فیلم برداران این اثر تاریخی، به ترتیب احمد شیرازی، نعمت حقیقی، محمود ایثاری و عباس دستمالچی بودند.

4/ برای آشنایی با مضمون فیلم حضرت یعقوب، موفق به یافتن هیچ نوع اطلاعاتی نشدم.

5/ بیشترین دستمزد ماهانه ی خطاطی برای سینماها در دهه ی پنجاه، 600  ریال بود.

نمونه ا ی از تبلیغ فیلم

 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در جمعه سیزدهم اسفند 1389 و ساعت 17:54 |

 انبوهی از تماشاچیان هم برای خرید انواع تخمه به انتظار می ایستادند تا خواسته ی آن ها در پاکت دست ساز که از کاغذ کتاب های درسی ساخته شده بود، به دستشان برسد تا به سالن نمایش برگردند.

شروع بخش دوم فیلم، همیشه با هجوم عده ای به سالن روبرو می شد که می خواستند خود را به اولین صندلی خالی در تاریکی برسانند. زمانی هم که به هر دلیل فنی، نمایش فیلم دچار اشکال صوتی یا تصویری می شد، عموماً بخش عمده ای از جمعیت بنای سوت زدن را به طور دسته جمعی می گذاشتند. شدت کف زدن و هورا کشیدن برای پخش سریعترفیلم ، زمانی فروکش می کرد که کارکنان سینما به داخل می آمدند و سعی می کردنداز هیجان تماشاچیان بکاهند.

از جمله اتفاقات همان لحظات، پریدن عده ای نوجوان و جوان از روی دیوارکوتاه بخش 8 ریالی به قسمت 21 ریالی بود که در بسیاری از مواردمنجربه بحث و مشاجره با کارکنان سینما می شد.

درنمایش فیلم های رزمی که بیشتر با نام « بروس لی » به بجنورد می آمد، در فاصله ی دو پرده ی نمایش، عده ای از بچه ها به روی سن می رفتندو با اجرای حرکات نمایشی زدو خورد وپرتاب کلاه و لباس هایشان به سوی همدیگر، باعث خنده ی مردم می شدند. اما آثار تخریبی فیلم های رزمی در همان جا خاتمه نمی یافت. از فردای آن روز تا مدت ها در مدارس پسرانه، جنگ وگریز های گروهی به تقلید از فیلم ها ادامه داشت.

از دیگر سرگرمی ها در سینما، پرتاب موشک هایی از جنس کاغذ به سقف سالن بود که اکثراً ازبالکن نشانه می گرفتندکه این کار برای کارکنان سینما، حساسیت شدیدی ایجاد کرده بود. زیرا عموماً موشک ها در قسمت لژ فرود می آمدند! یکی ازین موارد که خود شاهد آن بودم این بود که تابستان سال 52 با دوستان کوچه ی سعدی در بالکن سینما مولن روژ نشسته بودیم و موشک پرانی هم برقراربود. پس از درگیری راهنمای سالن با یکی ازآن ها که از من بزرگ تر بودند، به شهربانی رفتیم.

به محض ورود سیلی محکمی به گوش کسی نواخته شد که مثلاً نظم سینما را به هم زده بود. اما دقایقی نگذشت که با پرداخت یک قطعه اسکناس 200ریالی به عنوان جریمه (بخوانید رشوه ی رهایی ) متهم آزاد شد.

فیلم های اروپایی و آمریکایی که همه آن را با نام خارجی می شناختند، در اواخر دهه ی بیست و سال های پس از آن که به ایران وارد می شد، به علت نبود سیستم صدا گذاری یا همان برگردان به فارسی، به زبان اصلی و با زیرنویس نمایش داده می شد. اما به واسطه ی این که همه ی کسانی که به تماشای فیلم ها می رفتند، سواد خواندن زیر نویس ها را نداشتند، گوش به دهان کسانی می دوختند تا با صدای بلند، آن ها را  بخوانند.که البته به دلیل همهمه و تکرار صداها آن هم با فاصله ی چند ردیف صندلی از همدیگر، کمتر کسی می توانست مفهوم واقعی جملات را متوجه شود. اما باز هم تماشاچیان علاقمندی بودند که با خرید بلیت برای فردی باسواد، او را درکنار خود می نشاندند، تا به شیوه ای اختصاصی برای آن ها زیرنویس را بخواند.  

رفتار تماشاچیان هم در رابطه با فیلم های ایرانی بسیار جالب بود. زیرا به شدت با شخصیت مثبت فیلم همراه می شدند. از جمله زمانی که نقش اول وارد فضای کارزار زدوخورد می شد، با تشویقی همراه با سوت وکف زدن، فیلم را دنبال می کردند. اما فیلم هایی هم بودندکه ظاهراً به دلیل ساخت ضعیف ویا به خاطر نداشتن نقش هنرپیشه ی مشهوری در آن، کمتر مورد استقبال قرار می گرفتندو نمایش آن به بیش از دو یا سه روز طول نمی کشید. یکی ازین نمونه ها، فیلمی بودکه تهیه کننده، نقش اول آن را هم به عهده داشت و به بجنورد آمده بود و برای رونق دادن به کار خودش، در فاصله ی بین دو قسمت نمایش، با پوشیدن لباس محلی عشایر و گذاشتن کلاه نمدی، برروی سن حاضر می شد و همراه با دایره ای که خود آن را می نواخت، ترانه های محلی شیرازی را می خواند.(2)

-----------------------------------------------------------------------------------------------

2/ یکی ازترانه هایی که این تهیه کننده خواندو تا مدت ها در بجنورد بر سر زبان ها بود، این گونه آغاز می شد:

عزیزمُو امشب بهانه کرده                عزیز مُو امشب بهانه کرده

کجایی ای نازنین نگارُم                   بیا ببین حال قلب زارُم 

بیا بشین نیگات کنُم                      نیگا به اون چیشات کنُم

..............................................                   .....................................................

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در چهارشنبه چهارم اسفند 1389 و ساعت 22:22 |
                                    

زندگی فروغ فرخزاد از نوجوانی برایم شبیه یک علامت سوال بود. شاعر پرواز را به خاطر بسپار و کسی می آید تا سینمای فردین را قسمت کند .شاعر، فیلم ساز، دوبلور، نویسنده ی نامه های عاشقانه و زنی که سختی های فراوانی را در دوری از ثمره ی زندگیش تحمل کرد و وظیفه ی مادریش را هم با شادی هایش به پسرکی 12 ساله تقدیم کرد .یادش گرامی

 عشق فروغ- برداشتی آزاد از نامه های فروغ فرخزاد به همسرش

 

با نگاهی به گذشته های تاریخ فرهنگی ایران و جهان،می توان فهرستی از عشاق نامداری را نام برد که هر یک سرمشق و الگوی بسیاری از شاعران و اندیشمندان روزگاران پس از خود شده اند.آن چنان که شاید بتوان از لیلی و مجنون به عنوان سرآمد همه ی عاشقانی نام برد که در باور عمومی مردم ایران تأثیر گذار بوده اند. هر چند که نقش و سهم دیگرانی همچون بیژن و منیژه-عذرا و وامق-یوسف و زلیخا-ویس و رامین-شیرین و فرهاد و کرم و اصلی خان را نمی توان انکار کرد.

 اما ظاهرا آخرین عشاق، سال ها قبل از دوران صفویه به تاریخ پیوستند. زیرا از آن روز ها به بعد،کمتر زنان و مردانی توانستند دل از دلمشغولی های روزا نه بردارند و عاشق و شیدا شوند و جلای وطن کنندو شاید این فاصله ی دور تاریخی با عشاق، فرصتی ست برای ما که با خاطرات شیرین آنان و با خواندن منظومه های دلنشین به جا مانده ، یاد آن ها را مرور کنیم و عشق و صداقت و وفاداری را بیاموزیم.

 دست نوشته های فروغ فرخزاد، شاعر دهه ی 30و40 که در قالب نامه نگاری با مردی آغاز شده، رنگ و بوی خاصی به خود گرفته که در یک قضاوت بی طرفانه می توان جایگاه ویژه ای برای او در حوزه ی شعر و ادبیات فارسی در نظر گرفت. فارغ از نثر روان و شیوایی که از قلم فروغ بر صفحات جاری شده، دیدگاه و ایده آل های نوجوانی اش را به تصویر کشیده که بی شک در بین زنان شاعر و نویسنده ی سده ی اخیر از درخششی پر نور برخوردار است. او عاشقی ست دل خسته و عاصی از محیط پیرامونی خویش، از آن جهت که روح لطیف او برای بسیاری از کسان شناخته نمی شودو او را همچون هم سالانش می بینندکه باید به انتظار مردی بنشیند تا زندگی معمولی شبیه دیگران آغاز کند.

در حالی که آن روزها اولین دفتر اشعارش به دست خوانندگان رسیده بود.در سال های اخیر، یکی دو اثر چاپ شده که حاوی نامه می باشد و در دسترس عموم قرار گرفته است از جمله نامه های نیما و نادر ابراهیمی به همسرانشان که قطعا نامه های دیگری از شاعران و نویسندگان ایرانی وجود دارد که باید در آینده به انتظار باز خوانی آن نشست. اما ظاهرا در حال حاضر فروغ، قافله سالار حرکتی ست فرهنگی که احساسش را همچون شعرش، عریان و صریح به روی دایره ریخته و خواننده در لحظه لحظه ی گذران روز هایی که او عاشقانه می نویسد با او همراه می شود.

 نگارشی بی ترس از فردا های پیش رو برای مردی که دیوانه وار دوستش دارد و عاشقش شده. مردی برای فروغ که روشن است او فاقد انگیزه های لازم برای شناخت روح لطیف و شاعرانه ی دختری عاشق می باشد و چندان درک عمیق و وسیعی از خواسته های قلبی و ذهنی او ندارد. آن جا که صادقانه از یک یک خواسته های سنتی و از پیش تعیین شده ی ازدواج سر باز می زند. تا حدی که از خرید طلا که قرن هاست علاقه ی به آن با زنان شرقی همراه بوده رو بر می گرداند و از او می خواهد در پاسخ به نامه هایش، هیچ گاه از زیبایی ظاهری فروغ چیزی ننویسد و تنها خواسته اش، درک متقابل و متعادل برای شروع یک زندگی کاملا ساده و بی پیرایه از زرق و برق است.

 او در نامه هایش، منطقی لطیف را همراه با صادقانه ترین احساس درونی اش بازگو کرده و از همسرش می خواهد که او را دوست بدارد. اما نه با شدت فروغ، بلکه به میزانی که از دوستی های معمول کمی فراتر باشد و بی شک هیچ گاه این گونه نشد. زیرا زندگی در دو شهر متفاوت از هم، عاملی بود برای مردی با نگاهی کاملا سنتی که رفتارهای اجتماعی فروغ آن روزها را نمی توا نست هضم کند.

 فروغ که با سروده هایش در مطبوعات، تولدی دیگر را برای خود رقم زده بود، در همان ماه ها هم بود که روز های زیادی را برای رفع اتهامی وا هی از خود و اثبات بی گناهی اش به کار گرفت. همه ی این ها از جمله دلایلی بودند که ذهن و ا ندیشه ی فروغ را می فرسود و به قول خودش باید برای  اثبات بی گناهی ،« گریه را ساز کند».

 نامه ها ی نوشته شده توسط فروغ از فراز و فرود بسیاری بر خوردار است و لحن شادی و شادمانی در روزهای زندگی مشترک هم ،کمتر چشم را نوازش می دهد . اما در سه دوره ی متفاوت زمانی از نظر نگارش نامه ها، تفاوت چندانی را بین کلمات و جمله ها نمی توان یافت. شرح دوری و هجران، ا ندوه و گریستن ها ی مداوم و لحنی ملتمسا نه همچون آهویی در دام صیاد بی رحم، که اورا زندا نی ذهن خویش نموده و مجبور می شود وقایع نگار روزانه ی حالات خویش برای همسرش باشد.

 درآخرین نامه ها از روزهای جدایی،در حالی که سوگوار اولین عشق از دست رفته اش می باشد، باز هم خودرا همسر شوهرش خطاب می کند و بر پای بندی و وفاداری به او پا فشاری می نماید و برایش خوشبختی و سعادت را می خواهد. روزهایی که دیگر فروغ، بی فروغ شده و غم و تنهایی او را وا می دارد که با دست شستن از تنها یادگار زندگی مشترکش ، سر به سوی غربت بردارد.

 در نگاهی دیگر به نامه های فروغ که ردپای مضامین آن ها را در اشعارش می توا ن یافت، به واژه هایی بر می خوریم که به دلیل فراوانی استفاده ی از آن، توجه خواننده را به خود جلب می کند. شاید بیراه نگفته باشیم که حال و روز فروغ در روزهای نوجوانی که به نگارش سوزناک ترین عاشقانه ها می پرداخت، ترجیع بند این شعر زنده یاد حمید مصدق باشد که به شکل پنهان و آشکار در میان تمامی عبارت ها خود را نشان می دهد.

«درد لم آرزوی آمدنت می میرد،رفته ای اینک اما آیا باز می گردی؟ چه تمنای محال، خنده ام می گیرد!»

 به شیوه ی کاملا اتفاقی، یازده عبارت و کلمه انتخاب شد که تقریبا بیشترین بسامد واژگا نی را در صفحات بیان می کنند. به عنوان مثال کلمه ی « جدایی» که فروغ هیچ گاه مایل نبود از همسرش دور بما ند، تا این که حتی کار به متارکه بکشد، تقریبا پنج بارتکرار شده است. بقیه ی جمله ها و کلمات به ترتیب عبارت است از:

 

                                                                                                       نامه ها             دیوان

صحبت از میل و عشق به زندگی و سیری از زندگی با بیشترین تکرار               194              34

علاقه به دوست داشتن و دوست داشته شدن                                        15۰               19

آرزوی خوشبختی و سعادت برای همسرش در همه ی روزهای خوب و تلخ         128              29

سخن گفتن از عشق سوزان خود به همسرش                                       64              109  

شرح درد و هجران و رنج دوری از او                                                          57              47

گریستن و اشک ریختن در همه ی روزهای دوری  و در حین نگارش نامه          49              28

بوسیدن های از راه دور توسط نامه و تمایل به بوسیده شدن                         40              44

آرزوی مرگ و مردن برای رهایی از اندوه دچار شده به آن                               28              13

در آرزوی به آغوش گرفتن همسرش و اقدام متقا بل او                                  13              24

و خندیدن که ظاهرا سال ها هیج گاه فروغ نخندید،جز به حال و روز خودش        8               16

 

اما در مقایسه ای کوتاه در باب واژه های به کار رفته در نامه ها و دیوان فروغ ، در می یا بیم که او درگذر زما ن و پس از تحمل درد و رنج حاصل از آن روزها، با نگاهی متفاوت تر از قبل به لایه های درونی خود پرداخته است. تا آن جا که در نامه ها، کلمه ی « زندگی»  بیشترین فراوانی را داشته. اما در شعرش، صحبت از عاشق شدن و اندیشیدن به  عشق، در مرتبه ی بالاتری قرار می گیرد. شاید این تغییر نگاه، نشانگر واقعیتی است که او درسال  های واپسین عمرش رو به کمال بود که مرگ ناگهانی اش،  باعث شد تا چراغ پر فروغش برای همیشه رو به خاموشی گراید.

 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در جمعه بیست و دوم بهمن 1389 و ساعت 2:30 |

 

 

اولین سینمای شهرمان، به سال 1317 در محل فعلی سینما قدس (مولن روژ) در ساختمانی کوچک پا گرفت. اما با ساخته شدن سینما شهرزاد (1) که سالن بزرگی داشت، سینما مولن روژ به کارخود پایان داد. ولی چندسال بعد، با ساختن بنایی جدید و سالنی تابستانی شروعی دوباره را آغاز کرد که با گذشت سال ها، سینما سعدی هم به عنوان سومین مرکز نمایش فیلم به آن ها پیوست.

با ورود به دهه ی پنجاه ، چهارمین سینما در تاریخ فرهنگی شهرمان بجنورد به نام فرحناز در ضلع شرقی محوطه ی پادگان با دو سالن سقف دار و تابستانی، پا به عرصه ی فعالیت گذاشت. اولین بلیت برای تماشاچیان به سال1317، پنج ریال فروخته شد که به مرور تا زمستان 1357 به8 و 16و 21 ریال افزایش یافت.

صندلی های جلوی سِن و بالکن، ازجنس چوب و تاشو بودند که هنگام نشست و برخاست تماشاچیان با سرو صدای زیادی همراه بود. قبل از شروع فیلم، تبلیغ کالاهای تجاری شروع می شد وشاید در اواخر دهه ی چهل و اوایل دهه ی پنجاه، اولین مرتبه ای بود که نام بجنورد را کنار تبلیغ لوازم خانگی از قبیل یخچال و تلویزیون، آن هم با صدای نامانوس مردانه ای از پرده ی سینما می شنیدیم.

کالاهایی از قبیل تلویزیون، باطری، پلوپز، موتورسیکلت و ساعت مچی که در آن روزها جزء بهترین نوع تبلیغات بود. مردی به داخل استخر شیرجه می رفت در حالی که ساعت مچی به دستش بسته بود. دوبلورِ این تبلیغ خارجی، باتعجب این گونه می گفت: نیگاش کن، با ساعت پرید تو آب! زیرا تا آن روز هنوز ساعت های ضدآب به فراوانی به بازار مصرف نیامده بودند.

پس از تبلیغ که کم کم صندلی ها پر می شدند، بخش های کوتاهی از یکی دو فیلم را که قراربود درآینده نمایش داده شوند را می دیدیم که با نام« پیش پرده» می شناختیمشان. لحظاتی بعد با طنین تکرار آهنگین صدایی شبیه طبل، سرود شاهنشاهی پخش می شد که همگی موظف بودند به منظور ادای احترام، به پا بایستند و کسانی که کلاه بر سرشان بود، آن را از سر می گرفتند و با پایان سرود، نمایش فیلم آغاز می شد که تقریباً نوری جز آن چه از پرده ی سینما متصاعد می شد، در کل سالن وجود نداشت.

به همین، خاطرتازه واردین که پا در فضای تاریکی گذاشته بودند، با صدایی بلند راهنما را می خواستند و کلمه ی« چراغ چراغ» را تکرار می کردند که منظورشان روشن کردن چراغ قوه ی دستی بود تا جایی را برای نشستن بیابند.برای فیلم هایی که ممکن بود استقبال زیادی از آن ها بشود، بلیت را از روی شماره ی صندلی ها می فروختندکه درشلوغی های ورود به سالن، شماره هم بی اعتبار می شد و هرکس به دلخواه خود اولین صندلی را انتخاب می کرد.

فضای داخل سالن، همیشه آکنده از دودسیگاری بودکه برخی از تماشاچیان آن را به هوا می فرستادندو قسمت بالکن، آلوده ترین بخش سینما بود. اما جدای از بوی سیگار، صدای شکستن تخمه و خوردن پسته و انواع خوراکی ها، تنها عاملی بود که سکوت ایجاد شده توسط تصویر وآهنگ فیلم را به هم می زد که در ادامه، جوانی در حین نمایش فیلم، مواد خوراکی از قبیل آدامس،تخمه،نوشابه وسیگار وکبریت را به داخل سالن می آورد وبا تکرار اسامی آن ها، سعی می کرد تماشاگران را تشویق به خریدن بکند.

در فاصله ی تنفس بین دو قسمت فیلم، مسئول بوفه ی سینما، با جمعیت زیادی مواجه می شد که در روزهای گرم، نوشیدنی سرد را از او می طلبیدند. در کنار خوراکی های متنوعی هم چون آجیل وبیسکویت وساندویچ کالباس وتخم مرغ آب پزِ سه ریالی پیچیده شده به روزنامه، دوغ محلی هم در شیشه ی نوشابه ی مصرف شده مانند پپسی کولا، کانادادرای و فانتا به فروش می رسید که پس از خالی شدن،آن ها را از تشتی که تکه یخی آن را سرد می کرد، پر می کردند.

--------------------------------------------------------------

1/ سینما شهرزاد در خیابان شریعتی جنوبی (شاه) در محل فعلی آموزشگاه معلم ساخته شدکه پس از چند سال فعالیت، از کارایستاد.  

پی نوشت /  این گزارش در حالی به پایان رسید که مطبوعات محلی ، خبر از تعطیلی تنها سینمای استان خراسان شمالی را دادند. استانی با جمعیتی نزدیک به 820000 نفرکه تا چند سال پیش، شهرستان های شیروان واسفراین یک سالن سینما داشتند. اما اینک سینمایی در این استان وجود ندارد.

                 

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 و ساعت 23:30 |

                       

خواجوی کرمانی

از شاعران قرن هفتم است که در سینه ی کوهی مشرف بر دروازه قرآن یا همان قدیمی ترین ورودی از مسیر تهران به شیراز آرمیده است که با طرح های جدید معماری، محوطه اش را بسی آراسته اند که این بار پرداخت ورودی برای دیدن مزار خواجوی کرمانی هم باب شده بود آن هم از نوع الکترونیک. در مقابل دریافت پول، کارتی داده می شد که با اجازه ی آن، اهرم فلزی به کناری می رفت و می شد به خواجو دست یافت. مقبره با چند متر اختلاف سطح از جاده در دل کوه ایجاد شده است.

 وجود یکی دو پیکره در دل دیوارهای سنگی از جمله انگیزه هایی است که آدمی را از پلکان به بالا می برد. حفره ای برابر یک اتاق به طور طبیعی در دل کوه ایجاد شده که آبی هم به آرامی در آن روان است. اما مسئولین فرهنگی مزار خواجوی کرمانی، آن جا را با تونل وحشت شهربازی اشتباه گرفته بودندکه هرچند دقیقه صدایی وحشتناک اما خنده دار، از حفره های ریزو درشت آن به گوش می رسیدکه بیشتر بچه ها را می ترساند.

 زیرا در آن لحظات غرق در زیبایی و آرامش هستی، آن هم همراه با صدای ریزش مداوم آب که دوباره صدا را می شنوی . ظاهراً شیوه ی مدیریتی مزار خواجوی کرمانی هم به طرح تعدیل نیرو پیوسته است. چرا که جز دو نفر فروشندگان بلیت، کسی به عنوان نماینده ی سازمان میراث فرهنگی و یا راهنما در آن جا حضور نداشت.

                      

سرو اَبَر کوه

با عبور از چند خیابان قدیمی که آثاری از خانه های خشتی و کاهگلی بر جای مانده بود، آخرین طاق های هندسی و رَف و دودکش اجاق را دیدیم تا چشممان به سرو چهار هزار ساله ی ابرکوه افتاد. از لحظه ای که مرد یا زنی از سرعشق، این نهال را دردل زمین ابر کوه رویانید، هزاران سال می گذرد و قرن ها بود که مسافرانی لب تشنه و خسته از گرمای سوزنده کویر، برای آسودن دمی در سایه ی پهناورش و برای رسیدن به آن جا، شترها را می راندند و یا گام ها را تند می کردند.

 سرو ابر کوه، نه آنست که در خیال خود پرورانده ایم . درختی شده از درون تهی که در دل او آتش گداخته اند تا با سوختنش به خود گرما بخشند و یادگارانی با رنگ های شیمیایی بر پوست او از خود بگذارند. شاید آن شیخ شیرازی، در لحظه ای که تصمیم به سرودن این بیت گرفته بود، در زیر سایه ی سنگین این سرو عظیم آرمیده بودکه چنین آورده است:

سروی چو تو می باید، تا باغ بیاراید

                                                  ور درهمه باغستان سروی نبود شاید

سرو ابر کوه از ماه ها پیش، نفس هایش به شماره افتاده است. شماره افتادنی از سر بی کسی و تنهایی در سرزمین طولانی ترین قنات ها. ساعتی در شهرِ بادگیر ها بودیم. مهندسی بی نظیر خانه های خشتی و مردمانی با پیشینه ای از جنس سخت کوشی در کویری سوزان با زمینی تفتیده. عبور از محله های قدیمی شهر یزدکه به مدرنیسم پیوند خورده اند، تداعی خاطراتی می شد که دکتر پاپلی یزدی در کتاب سرگذشت کودکی های خود به نام شازده حمام، به آن اشاره کرده است.

هنگامه ی عصر بود که به دل کویر راندیم.« شفق خونین بود» و خورشید سرخ فام، سایه اش را از روی آخرین مانده های درختان گزو تاغ که شاید روزی نشانه ای از جنگل بوده اند بر می گرفت و آسمانِ همه جا رو به سیاهی می رفت و شب، چادری قیرگون را بر روی زمین می کشید. شبی  که ستارگان و ماهتاب نقره فام، با شکوهی خیره کننده، به همه جا روشنی می بخشیدند و نور افشانی بی دریغشان، سرها را به سوی آسمان می کشاند.

 یک دم صدای کاروانی ازدور دست به گوش رسید که دخترکی نوجوان، افسار قطاری از شتران را بر دوش گرفته و با گام های کوچکش، پیشاپیش کاروانیان قدم بر می داشت. لحظه ای یاد مجنون افتادم که نظامی، اورا به عشق لیلی، آواره ی بیابان ها کرده بود و منزل به منزل در پی او می گشت.  روشنی مهتاب، پیش رویمان بود و سیاهی ظلمت گون جاده ی زیر پایمان، زمان را به پیش می بردو خبر از طلوعی دوباره از خورشیدید می داد که از خورآسان تابیدنش را به رویمان آغاز می کرد.

                                                                                     تا دیداری دوباره از دوست.    

+ نوشته شده توسط احسان حصاری مقدم در سه شنبه پنجم بهمن 1389 و ساعت 18:55 |